ملت ایران:سری جدید شوی تلویزیونی شام ایرانی ساختار متفاوتی نسبت به سری های گذشته دارد. شایسته، تهیه کننده دو سری آخر شام ایرانی در لابلای این سریال، بخش هایی را جای داده که در آن سوالات جالبی از شرکت کنندگان پرسیده می شود. البته بیننده صدای پرسشگر را نمی شنود بلکه گوشه ای از تصویر سیاه می شود و سوالی در آن نوشته می شود، شرکت کننده هم به آن جواب می دهد. میزبان شب اول شام ایرانی رضا داودنژاد است که در حین راست و ریس کردن بساط شام، صحبت های جالبی درباره ترسش از آمپول و حیوانات، سردرگمی رابطه اش با پدر، مشکل بیماری کبد، چاق بودنش و مسائل دیگری مطرح کرده که بسیار جالب است. در قسمت دوم این مجموعه هم بیژن بنفشه خواه میزبان بود که او هم در حین آشپزی به سوالاتی درباره اینکه خودش پدر خوبی است یا پدرش، خاطره ای از هژیرها، پول و… پاسخ گفته است.


از چی می ترسی؟

من از آمپول خیلی می ترسیدم. تا قبل از آنکه کبدم به مشکل بخورد، اگر تب هم می کردم آمپول نمی زدم ولی خب دنیا همیشه به میل آدم پیش نمی رود. مریضی سختی گرفتم و دیگر نمی توانستم از آمپول فرار کنم. ناچارا از ۷ تا ۱۱ صبح پنج تا آمپول می زدم که جمعا می شد ۱۷-۱۶ آمپول در یک روز! آن روزها خیلی سخت گذشت اما حالا با اینکه در یک مدت محدود این همه آمپول زدم، هنوز هم از آن می ترسم! به غیر از آمپول از حیوان ها هم می ترسم. حتی از جوجه های زردی که کنار خیابان می فروشند هم می ترسم! خیلی ها بابت این ترس مسخره ام می کنند اما ترسم در حدی است که نمی توانم آن را پنهان کنم.

چاقی…!!!

چاقی نعمت است! نمی دانم چرا بعضی ها با چاقی مخالف هستند. وقتی خیلی چاق بودم همه می گفتند لاغر شو. وقتی لاغر شدم می گفتند بابا چرا اینقدر لاغر شدی، تپل بودی با نمک تر بودی. حالا که دوباره چاق شدم می گویند ای بابا آقای داودنژاد شما که باز چاق شدی. این وسط گیر کردم که چاقی بهتر است یا لاغری ولی خب چاقی خیلی خوب است!

کبد

وقتی حرف از کبد می شود یاد خانوادته مرحوم «کاکاوند» می افتم، همیشه، در هر لحظه و همه جا به یاد ایشان هستم چون به واسطه بخشندگی خانواده کاکاوند بود که من می توانم الان میهمانی شام برگزار کنم و برای دوستانمن آشپزی کنم. بیماری من یک اتفاق عجیب بود. تا ۱۱ فروردین داشتم کار می کردم، یکدفعه کبدم مشکل پیدا کرد و ۲۰ فروردین به من گفتند تو زنده نمی مانی!

غیر از بازیگری چه کاری دوست داری انجام دهی؟

وقتی به این فکر کردم که اگر بازیگر نمی شدم الان کجا بودم و چه می کردم، کارهای مختلفی به ذهنم رسید. قبلا فکر می کردم آشپز و شیرینی پز می شوم ولی الان فکر می کنم اگر قرار باشد روزی بازیگری را کنار بگذارم دوست دارم یک اسباب بازی فروشی خیلی بزرگ راه بیندازم و در آن چیزهایی بفروشم که می توان با آن مردم را محض خنده سر کار گذاشت.


تاثیر سینما روی زندگی ات

سینما و دوربین شده یکی از اعضای خانواده ام. من اولین فیلمم را در پنج سالگی بازی کردم. الان هم یک سال و نیم است که جلوی دوربین نبودم اما وقتی دوستان بازیگر را در میهمانی بفرمایید شام می بینم احساس می کنم که دلم برای بازی جلوی دوربین و فضای کاری سینما تنگ شده. برای همین است که می گویند اگر کسی نان چلوکباب سینما را بخورد دیگر نمی تواند از آن دست بکشد.

پدر، پسر، زندگی…

علیرضا داودنژاد در جشنواره فجر سال پیش گفت رضا پسرم نیست. من هم واقعا نمی دانم که من پسر بابا هستم یا بابا پسر من است. وضعیت ارتباط من و پدرم هنوز بلاتکلیف است اما باید بگویم که تمام وجود، نفس، روح و همه زندگی ام به پدرم وابسته است. خیلی دوستش دارم. علیرضا داودنژاد هم دوستم است، هم پدرم و هم پسرم! شیطنت دارد و خیلی جاها به جای اینکه او حواسش به من باشد من باید مراقب او باشم. گاهی عصبانی می شود اما هیچ وقت دلیل عصبانیتش بیهوده نیست. حرفی را هم در دلش نگه نمی دارد. در واقع دل او با زبانش یکی است و من با این اخلاق او به شدت موافق هستم و از این زاویه پسرم را خیلی دوست دارم.

بهترین و بدترین خبری که شنیدی چه بود؟

وقتی دیگر از بیمارستان مرخص شدم و حالم خوب شده بود، اسم رضا داودنژاد را که در اینترنت سرچ می کردم خبر «رضا داودنژاد درگذشت» می آمد. خبر مرگ خودم را با چشمانم داشتم می دیدم. خیلی اتفاق بامزه ای بود اما اتفاق دیگری هم هست که می توانم بگویم بدترین خبری است که تا به حال شنیدم. مرگ عسل بدیعی، خواهر همسرم.