آرامه اعتمادی: خط قرمز تعبیر جدیدی برای تلویزیون و سینمای ایران است. پیش از انقلاب، سانسور بود ولی مفهومی به اسم خط قرمز وجود نداشت و اساسا قرار گرفتن روی مرزی که هم چهارچوب ها را می شکند و هم خطوط اصلی را رعایت می کند معنا نداشت. در طول چندین دهه عرصه فرهنگ عرصه ای دو قطبی بود؛ مجاز و غیرمجاز. و هیچ محدوده سومی هم میان این دو وجود نداشت. به محض این که پای نویسنده یا سینماگری روی خط قرار می گرفت، می سوخت و از بازی خارج می شد.

اما به مرور شرایط هم عوض شد. بی ثباتی سیاست های فرهنگی در دولت های مختلف و تغییرات اجتماعی عمیقی که در طول سه دهه گذشته اتفاق افتاد بعضی تعریف ها را جابجا کرد.

عده ای از مدیران میانه رو برای این که نه سیخ بسوزد و نه کباب محدوده ای را در فاصله محدوده های ممنوعه تعریف کردند که کم کم اسمش شد: «خط قرمز»؛ یعنی حوزه ای که نزدیک به ممنوع است و سایه سانسور را پشت سرش حس می کند ولی ضمنا قابل چشم پوشی است و از تیغ ممیزی جان سالم به در می برد؛ یعنی اگر پایت روی خط بماند نمی سوزی ولی باید مواظب باشی که از خط رد نشوی!

این در شرایطی است که خیلی از برنامه های تلویزیونی می توانند این خطوط مشخص را پشت سر بگذارند که نمونه اش هم اکنون در تلویزیون قابل مشاهده است. این اتفاق هم نه تنها باعثگیج شدن مخاطب که باعثگمراه شدن سازندگان هم می شود. مثل پخش موسیقی در یک سریال یا شلوار جین پوشیدن یک مجری یا آستین کوتاه پوشیدن او در تلویزیون که فقط برای برنامه ای خاص مجاز است. این همان سیاست یک بوم و دو هواست که سال هاست تلویزیون با آن پیش می رود.

حالا قسمت دشوار معادله آشکار می شود؛ این خطر ظریف و باریک شامل کدام محدوده می شود؟ از کجا می توان فهمید که کدام حرف یا سوژه سانسوری است و کدامیک از بغل گوش سانسور رد می شود و به اصطلاح خط قرمزی است؟ این سوال و پرسش های مشابه، سال هاست که بی جواب مانده است. مثل بعضی از مسئله های غامض هندسی، برایش پاسخ های احتمالی پیشنهاد شده ولی هنوز راه حل مورد توافقی وجود ندارد. هر کسی از فرمولی به جواب می رسد و البته فرمول هر کسی فقط برای خودش جواب می دهد.

چه چیزهایی حساب است و چه چیزهایی حساب نیست؟

در تلویزیون ما(و در مقیاسیکوچکتر در سینمای ما) قانون های ننانوشته ای وجود دارد که هر برنامه ساز و نویسنده و کارگردانی بدون چون و چرا رعایت می کند. چیزی که به «خودسانسوری» مشهور است. در طول سال ها در ذهن برنامه سازان نهادینه شده و خیلی کم پیش می آید که کسی درباره اصول و چهارچوب های اولیه نیاز به توجیه داشته باشد.

آنچه باعثسردرگمی می شود، دوگانگی یا چندگانگی اتفاق های در همین چهارچوب اولیه است. مثلا کسی تردیدی ندارد که شخصیت های مثبت یک سریال تلویزیونی نباید کروات ببندند چون کراوات نشانه غرب زدگی است و نشان دادنش در تلویزیون مجاز نیست، یا فقط در موارد منفی مجاز است که نمونه اش را در سریال کیف انگلیسی یا کلاه پهلوی و سریال های انقلابی از این قبیل دیده اید اما ناگهان استاد دانشگاهی که حرف هایش مورد تایید مدیران است، در سیاسی ترین برنامه تلویزیون با کراوات حاضر می شود و آب هم از آب تکان نمی خورد!

مثل برنامه ای که در شبکه خبر در سال ۸۸ دیده اید یا مثلا چندین فیلم سینمایی(حتی در دوران اصلاحات که فضا آسان گیرانه تر بود) به دلیل نمایش صحنه های «حرکات موزون» توقیف یا جرح و تعدیل شدند اما همین اواخر یکی از پربیننده ترین سریال های تلویزیون(پایتخت) دم به دقیقه صحنه عروسی و حرکات موزون مردان و موسیقی جشنی را پخش می کرد و حتی یک ثانیه اش هم حذف نشده بود.

چنین مواردی ثابت می کند که جز چهارچوب های اصلی(مثل حجاب و مسائل عقیدتی و …) هنوز تکلیف مدیران ارشد تلویزیون هم درباره ممنوعیت های تصویری روشن نیست و چیزی که به نظر خط قرمز می آید، خیلی راحت ممکن است توسط افرادی دور زده شود.

به نظر من… به نظر تو… به نظر کی؟!

در مواردی که قانون و قاعده مشخصی برای تعیین مصداق های عبور از خط قرمز وجود ندارد، ناگزیر سلیقه و تفسیر فردی جایگزین قرائت قانونی می شود. نکته ای که از نظر یک مدیر ممکن است حاشیه ساز و تحریک آمیز تلقی شود، به نظر مدیر دیگری مصداق میانه روی و کاملا بی خطر است. نمونه بارزش بحثلهجه ها و حضور اقوام و فرهنگ های ایرانی در برنامه های تلویزیونی است که در چند سال گذشته بارها بهانه جنجال و حادثه شده است؛ مثل اتفاقی که برای سرزمین کهن و پایتخت افتاد و کار به مسئولان بالاتر رسید.

خیلی از برنامه ها در همان مرحله طرح و ایده رد می شوند چون می خواهند از لهجه یا شوخی با اقوام استفاده کنند در حالی که ناگهان سریالی روی آنتن می رود که همه شخصیت هایش لهجه دارند!

دلیل این ناهمگونی خوانش سلیقه ای موضوع است. واقعا باعثتاسف است که سازمانی عریض و طویل مثل صداوسیما، هنوز قواعد مشخص و یک دستی ندارد که بر اساسش بتوان محدوده های خطر را لااقل برای برنامه سازان تعریف کرد.

در شرایط کنونی هر برنامه سازی بر اساس سلیقه و برداشت خودش، و البته میزان هوش و تجربه فردی اش، تصمیم می گیرد به حوزه خاصی نزدیک شود یا نه. از اینجا به بعد سیر حوادثتعیین می کند که تشخیص اولیه برنامه ساز چقدر درست بوده است. نمونه اش سریال پر سروصدای «در حاشیه» که مهران مدیری با اطمینان تصویربرداری اش را شروع کرد و در بین مدیران ارشد تلویزیون هم کسی مانع ساختش نشد اما وقتی کار به جاهای باریک کشید و صدای پزشکان درآمد، خیلی زود جلوی برنامه گرفته شد و مدیران وارد صحنه شدند که «این سریال از اول هم مورد تایید ما نبود.»

وقتی چنین جنجال هایی اتفاق می افتد، حتی خود مدیران سیما هم نمی دانند که باید پای محصول شان بایستند یا عقب نشینی کنند چون قانونی وجود ندارد که درست و غلط موضوع را آشکار کند.

همه چیز بسته به سلیقه است؛ سلیقه برنامه ساز که موضوعی را دستمایه سریالش می کند، سلیقه مردم که نسبت به آن واکنش مثبت یا منفی نشان می دهند و سلیقه مدیران که در لحظه تصمیم می گیرند پای کار بایستند یا بی خیال شوند و آنتن را به برنامه بی خطرتر و بی موردتری بدهند.

نام و نام خانوادگی

واقعیت این است که اسم و امضای فرد در نوع برخورد ممیزی با ساخته اش اهمیت زیادی دارد. کسانی که اعتماد مدیران را جلب کرده باشند، راحت تر می توانند پای شان را روی خط بگذارند و نگران سوختن هم نباشند. مثلا رضا رشیدپور در برنامه های گفتگومحورش بسیار خوب می توانست هم رضایت مدیران را جلب کند و در عین حال هم حرف دل مخاطب را در قاب تلویزیون بزند؛ برای همین هم اجرای زنده برنامه های مهم را به عهده داشت، درست مثل مرتضی پورحیدری که گفتگوی زنده با احمدی نژاد را انجام داد.

بیشتر موارد استثنایی که یک صحنه «مورددار» از تلویزیون پخش شده، مربوط به کسانی بوده که از مدیران ارشد صداوسیما برگ سبز دراند و ناظران پخش هم زیاد توی کارشان سرک نمی کشند، در صورتی که همان مورد اگر در ساخته برنامه ساز دیگری دیده شود، بی بروبرگرد سانسور می شود.

این دوگانگی باعثمی شود قاعده مشخصی وجود نداشته باشد که با مراجعه به آن بتوان فهمید چه چیزی درست است و چه مواردی شامل ممیزی خواهند شد. در واقع برنامه سازی در تلویزیون ایران تا حدی با ریسک های ۵۰-۵۰ همراه است. مهم این است که چه کسی طرف حساب مدیران تلویزیون است و چقدر توانسته اعتماد آنها را جلب کند.

همین قضیه در سینما به شکل دیگری قابل مشاهده است و البته آنجا تهیه کننده حرف اول را می زند؛ با این تفاوت که مخاطب سینما محدود است ولی تلویزیون مخاطبان فراگیر و غیرانتخابی دارد و طبیعتا خط قرمزهای این دو رسانه هم با هم فرق می کند.

در مواردی شخصیت برنامه ساز و وزن سازمانی اش تاثیر زیادی در شکسته شدن چهارچوب ها دارد. نمونه اش را در برنامه نود و عادل فردوسی پور می توان دید که گاهی چیزهایی را به تصویر می کشد که اساسا جزو محدوده های ممنوعه تلویزیون است و حتی در حد خبر هم بازتاب پیدا نمی کند.

در برنامه هایی که حساسیت بیشتری دارند، معمولا مجوزهایی کلی صادر می شود که اغلب هم شفاهی هستند. مثلا مدیر ارشد یک شبکه، به برنامه سازی مثل شهیدی فرد «اوکی» می دهد که وارد محدوده هایی حساس شود و موضوعاتی را مطرح کند که معمولا در برنامه های عادی امکان طرح نمی یابند.

در این موارد، تایید مدیر مربوط ضمنی است و فقط تا زمانی دوام دارد که حاشیه و جنجالی ایجاد نشود. بلایی که سر «رادیو هفت» آمد، حاصل تغییر سیاست های کلان صدا و سیما و رویکرد جدید محمد سرافراز، رییس این سازمان بود که طبیعتا مجوز شفاهی قبلی را کان لم یکن می کرد. به این ترتیب «رادیو هفت» تعطیل شد چون حکم مدیر ارشد حکم مدیر میانی را نقض می کند، چنان که قیچی کاغذ را می برد و سنگ قیچی را.

وارونگی

پوریا ذوالفقاری: در قسمتی از سریال «پایتخت ۴» نقی معمولی به میهمان تذکر می داد که اگر قصد سیگار کشیدن دارند، به حیاط بروند. در سکانس بعد همه میهمانان را نشسته روی پله ها در حال سیگار کشیدن می دیدیم. این سکانس شگفتی بسیاری از برنامه سازان تلویزیون را در پی آورد.

ممنوعیت تصویر پک زدن به سیگار در تلویزیون به حدی مشهور بود که فراتر از برنامه سازان به گوش سینمایی نویس ها نیز رسیده بود اما ناگهان در سکانسی از سریال یک کارگردان معتمد این ممونعیت به بی پرواترین شکل ممکن نادیده گرفته شده بود، آن هم نه با تصویر یک نفر، که با جمعیتی حدود ۳۰ نفره نشسته رو به دوربین و پک زنان به سیگار!

این دقیقا صداوسیمای ایران است. سیستمی پیش بینی ناپذیر با نگاهی شکاک به برنامه ها و برنامه سازان خودش! شکی فراگیر که سردرگمی توأمان مدیر و مخاطب را نیز در پی دارد. مثلا رییس وقت سازمان صداوسیما پای سریال «شب های برره» می ایستد، انتقادها را به جان می خرد و حتی تا دفاع از مجموعه اش در صحن علنی مجلس شورای اسلامی هم پیش می رود.

سازندگان «برره» مشعوف و پشت گرم به این دفاع برای ساخت ادامه سریال پس از مدتی تعطیلی دورخیز می کنند ولی در همان روزهای تعطیل به آنها خبر می دهند که قرار نیست ادامه مجموعه ساخته شود!

یا در مسابقه فوتبال داخلی جدالی درمی گیرد و به مرحله درگیری فیزیکی می رسد. دوربین تلویزیون از تصویر جدال خودداری می کند و برنامه روی مجری نشسته در استودیو سوییچ می شود. چند شب بعد در برنامه نود تک تک آن صحنه ها را بارها و در حالت اسلوموشن می بینیم! مجریان خارج از گود بخش خبری بیست و سی گاه تندترین شوخی ها و انتقادها را نثار دولتمردان می کنند ولی بیان همین حرف ها از سوی میهمان یا مجری برنامه ای زنده می تواند به قیمت تعطیلی آن تمام شود.

این تلویزیون ایران است…!

طرح ها و فیلمنامه های بسیاری در این سازمان با استدلال نیاز مردم به شادی مجوز ساخت نمی گیرند ولی در برنامه ای مثل «ماه عسل» ۳۰ شب مدانم به صورت زنده مصیبت است که روایت و بدبیاری و بدشانسی است که پشت هم قطار می شود. صداوسیمای ایران تنها رسانه ای است که نمی خواهد رسانه باشد!

یعنی دوست دارد تاک شو و سریال و تله فیلم پخش کند ولی تبعات طبیعی آن را نپذیرد. نمی شود تاک شوی پربیننده داشت ولی محبوبیت مجری اش را نخواست. نمی شود تعدادی چهره را در فیلم ها و سریال ها ستاره کرد و در ادامه آنها را از کار منع کرد. نمی توان آرزوی ساخت سیت کام هایی با مخاطب میلیونی را در دل پرورواند ولی بهترین سیت کام سازها و کمدین ها را از تلویزیون راند. همین ها نمی گذارد بفهمیم مدیران صداوسیما در پی چه هستند؟

تبدیل شدن مجری یک برنامه به ستاره ای محبوب، برگ برنده و امتیاز بزرگی برای یک رسانه است ولی مدیران(و نه فقط مدیران فعلی) پیرو قاعده «می سازد و باز بر زمین می زندنش» چهره های محبوب خود را در اوج شهرت و درست زمانی که می توانند بر جذابیت برنامه بیفزایند، خانه نشین می کنند!

در واقع صداوسیما تبدیل به قیفی وارونه شده است. همه جای دنیا رسانه ها چهره هایی را به استخدام درمی آورند که آزمون و خطا را از سر ذگرانده اند؛ اینجا چهره هایی می آیند، آزمون و خطا می کنند و درست وقتی به پختگی می رسند، غیب شان می زند.

مثالی که در ابتدای نوشته از سری چهارم «پایخت» آمد تا حدی پاسخگوی چرایی این وضعیت است. به سختی می توان از دروازه اعتماد مدیران تلویزیون گذشت ولی پس از عبور، قصه تا حدی(فقط تا حدی!) متفاوت می شود. برخی افراد و برنامه ها و شبکه ها آن سوی این دروازه اند. غربال شده اند و برگه عبور از برخی خط قرمزها را دارند. اگر اسیر توهم فراغ بالی نشوند(اتفاقی که برای کوچ کردگان تلویزیون به شبکه خانگی افتاد)، می توانند رحت تر جولان دهند. اگر بپرسید این دروازه چیست؟ معیارهای دریافت برگه بعور کدام اند و دارندگان این مجوز تا کجا می توانند پیش بروند، تازه می رسیم به مشکل قدیمی و کلیشه ای هزار بار گفته و نوشته شده «سلیقه». فاکتوری که سرنوشت هنرمند و برنامه و فیلم را رقم می زند.

سلیقه است که شب عید درهای سازمان را به روی ستاره های سینما می گشاید و یک ماه بعد پخش تیزر فیلم ها را مشروط به حذف تعدادی از همان چهره ها می کند. سلیقه است که به کارگردانی ناموفق بزرگترین پروژه ها را می سپارد و فیلمسازی موفق را برای ساختن یک فیلم تلویزیونی ارزان جان به لب می کند.

آخرین و تلخ ترین نکته این واقعیت است که اساسا این مشکل یک متهم ندارد. یعنی اگر همین امروز صدا و سیما تصمیم بگیرد رویکردش را به کل تغییر دهد، واقعا بعید است اتفاقی بیفتد. چند سال پیش در یکی از گفتگوهای ویژه خبری شبکه دو با اجرای مرتضی حیدری(او هم مدتی چوب محبوبیتش را خورد) موضع بحثشهرداری ها بودند. مرتضی حیدری به شوخی از دوستی نقل قول کرد که گفته شهرداری حتی مجوز ساخت آپارتمان را وسط میدان فردوسی هم صادر می کند، به شرطی که هزینه اش پرداخت شود. میهمان او که منتقد عملکرد شهرداری بود با تایید این سخن گفت شهرداری به برخی پول ها آلوده شده و حتی اگر مسئولانش بخواهند، باز هم به سختی می توان این سازمان را از آلودگی مذکور نجات داد.

به نظر می رسد این اتفاق در صداوسیما هم به شکلی دیگر افتاده است. متاسفانه باید گفت این سازمان نیز به نگاه شکاک و نگران آلوده شده و از آن رهایی ندارد. برخوردهای اخیر با تعدادی از برنامه های زنده موفق یا دست کم مهمی مثل «رادیو هفت» نیز از بسته بودن مسیر بازگشت خبر می دهد. قصه ادامه دارد.