بهروز بلمه: این که فیلم های او را دوست بداریم یا نه مهم نیست. این مهم است که هر نظری داشته باشیم با دیدن آثار او خواهیم پذیرفت که او سینما را بلد است. زبان سینما(اگر چنین زبانی وجود داشته باشد) را می فهمد. در شیوه فیلم سازی دارای سبک شخصی است. برای هنر «تعاریف» شخصی مشخص دارد. فلسفه دارد و آدم اندیشمندی است. بنابراین در فیلم هایش به دنبال جست و جو است، جست و جو به معنای فلسفیدن. یا حداقل این گونه وانمود می کند. این که او دنبال چیست و چه می کند، ملاک نیست؛ این که ما بینندگان فیلم دنبال چه هستیم و چه خواهیم کرد، مهم است.

تماشاگران فیلم های کیارستمی دو دسته اند. یا به طرز شدیدی فیلم هایش را می ستایند و شاهکار می پندارند، یا خیلی به طرز عجیبی فیلم های او را می کوبند و مزخرف می شمارند. فیلم های کیارستمی دو دسته اند. یا فیلم های خیلی خوبی هستند، یا به شکل معجزه آسایی فیلم های بدی هستند. این نظر از منظر بی طرفانه ای است و چون اندکی گرایش به دیدگاه مرگ مولف دارد، بیشتر با فیلم ها کار دارد و این که چون کارگردان آن ها کیارستمی است، پس خوبند یا بد، اصلا مهم نیست.

ماه گذشته بالاخره بعد از سال ها بی توجهی سینمای ایران به ساخته های اخیر عباس کیارستمی و هم چنین بی توجهی کیارستمی به سینمای ایران شاهد اکران یکی از فیلم های خارجی او در سینماهای کشور بوده ایم. به بهانه اکران «کپی برابر اصل» در سینماهای ایران، نگاهی به دو فیلم آخر و البته جهانی(غیرایرانی) این کارگردان ایرانی می اندازیم که از قافله عقب نیفتاده باشیم. از طرفی این دو فیلم یعنی «کپی برابر اصل» و «مثل یک عاشق» دقیقا مصادیق بارز تقسیم بندی ذکرشده محسوب می شوند. اولی به طرز شگفت آوری فیلم خوبی است و دومی به شکل خارق العاده ای بد است.

«کپی برابر اصل» فیلمی است که دیدن آن تاثیر عمیقی بر بیننده می گذارد. مسئله اش مسئله اکثر آدم هاست. انگشت روی زخم های زندگی می گذارد و جایشان درد می گیرد. شروع که می شود، آرام آرام بیننده را به یاد فیلم مشهور «پیش از غروب» ساخته لینکلیتر می اندازد. این شباهت(البته تنها در میزانسن) تا نیمه فیلم ادامه دارد. دقیقا آن جایی که فکرش را نمی کنید، یک باره یک ضربه محکمی مثل یک پتک می زند به ملاجتان. گیج می شوید و این گیجی تا آخر ادامه دارد. جالب این که گیج هستید، اما لذت هم می برید. قضیه را نمی فهمید،

اما مسئله را می فهمید. مثل وقتی که گیج می شوید آیا یک اثر هنری کپی است یا اصیل؟ این عدم آگاهی آزاردهنده است، اما اثر هنری فارغ از اصالت یا کپی بودنش لذت بخش است. «کپی برابر اصل» در ستایش فرم است. اصلا خود تعریف «فرم» است. اگر هنوز مفهوم فرم فیلم را درست و حسابی نفهمیده اید، این فیلم را حتما ببینید. از عبارت کپی برابر اصل شروع کنید. کپی بودن یا اصل بودن؟ مسئله چیست؟ ابتدا بحثهای فلسفی درباره اهمیت و ارزش اصالت یا فیک بودن یک اثر هنری پیش کشیده می شود. سپس یک موقعیت آشنا پیش می آید. زنی و مردی با هم آشنا می شوند و درباره موضوعات پیش پاافتاده زندگی حرف می زنند و راه می روند و در شهر گردش می کنند. کم کم با هم آشنا می شوند. کم کم به هم علاقه مند می شوند.

دقیقا در وسط فیلم(نه یک ثانیه جلوتر یا عقب تر) به یک باره رابطه آن ها از زن و مرد غریبه تازه آشناشده تبدیل به زن و شوهری می شود که ۱۵ سال از ازدواجشان می گذرد و تا پایان فیلم با مشکلات یک ازدواج خسته شده مواجه هستیم که زن در تلاش است آن را دوباره به دوران شکوفایی بازگرداند. مشخص نیست کدام یک از این دو قسمت واقعی و کدام دروغ است. کدام یک اصل است و کدام تقلید و بازی است؟ آیا زن که در فیلم هیچ نامی ندارد، واقعی است یا در خیالات مرد است؟

آیا حضور مرد فیلم حقیقت دارد یا در خیالات زن شکل گرفته است؟ حقیقت و واقعیت چه نسبتی با هم دارند؟ بعضی جاها احساس می کنیم آن ها دارند یک موقعیت زن و شوهری را صرفا بازی می کنند و زن در این بازی کمی زیاده روی می کند و مرد را معذب می کند. اما یک جاهای دیگری حرف ها و نماهایی که از مرد می شنویم و می بینیم، این احساس ها را نقض می کنند و به طور کلی همه جزئیات ساختاری فیلم و داستان به دقت فکر شده اند تا بیننده را در این عدم فهم دقیق ماجرا سرگردان باقی بگذارد.

به عبارت دیگر تمامی جزئیات در خدمت فرم فیلم هستند همین جزئیات فرم فیلم را می سازند. برای مثال در فیلم «پیش از غروب»(و دو فیلم دیگر «پیش از طلوع» و «پیش از نیمه شب») قاب بندی و میزانسن تماما به منظور تمرکز بر رابطه مرد و زن تنظیم و طراحی شده اند. در «کپی برابر اصل» هم قاب بندی و هم میزانسن تقریبا نصف روی ارتباط عاطفی و نصف روی گسست ارتباطی زن و مرد طراحی شده اند. شما هم شاهد نماهای دونفره و هم تک نفره هستید. نماهای کلوزآپ منحصر به فردی که کاراکترها را در یک موقعیت «تنهایی» قرار می دهند تا جایی که حس می کنید همه چیز در رویای آن ها می گذرد، یا گذشته است!

عنصر تکراری دیالوگ کاراکترها در ماشین و هنگام رانندگی که از عناصر سبکی و ویژه کیارستمی است، در این فیلم به علت هماهنگی کامل با فرم به خوبی کارکرد خود را اعمال می کند. نماهای دوربین از پشت شیشه ماشین و انعکاس تصاویر خارج از ماشین و خارج از کادر دوربین که پیش از این در فیلم «ده» نیز به عنوان یک تجربه فرمال جواب داده بودند، در این فیلم کاملا معناهای لازم برای معناگریزی بیش از حد فیلم را می سازند. آیا این قاب دوربین صرفا یک برش از زندگی است؟

آیا یک برش از نزدگی به تنهایی شامل زندگی و مفاهیم آن خواهدبود؟ آیا اصلا فیلم یا سینما تقلیدی از زندگی واقعی نیست؟ زندگی واقعی اصل است و سینما کپی؟ اگر این چنین است، سینما اصالت دارد، کپی بودن سینما چقدر ارزشمند است؟ به اندازه اصالت زندگی؟ فیلم به این پرسش ها پاسخ نمی دهد. بلکه فرم فیلم به گونه ای شکل گرفته که مسئله طرح کند. هنر بیننده به اقتضای اندیشه و تجربه اش می تواند به لایه های معنایی نهفته در این فرم نفوذ کند.

این فیلم با خودش روراست است. تکلیفش به واسطه فرم کامل و بی اشکالش(از همه لحاظ چه در ساختار فیلم بر پرده سینما و چه در ساختار فیلمنامه روی کاغذ) با خودش روشن است. آن دسته از مخاطبان که تجربه زندگی زناشویی دارند، به خوبی در عمق فیلم فرو می روند و تا مدت ها می توانند به آن بیندیشند و آن را یک کپی برابر با اصل از تجربه خود بدانند. اما آیا فیلم کپی از زندگی آن هاست یا آن ها زندگی خود را بر فیلم فرافکنی می کنند تا کپی بودن زندگی شان را از یاد ببرند؟!

مخاطب زن چه تصوری از کاراکتر زن خواهدداشت یا از مخاطب مرد؟ مخاطب مرد چه؟ حال آن دسته ای از مخاطبان که تجربه ازدواج ندارند، می توانند در ذهن خود یک کپی از تجربه دیگران یا یک کپی از روی هیچ تجربه دیگری(!) بسازند و به ارزش ها و اصالت آن کپی بیندیشند. جالب این که در شکل دوم، آن کپی خیالی که از روی هیچ نمونه دیگری ساخته شده است، آیا اصلا کپی محسوب می شود؟ اصل است؟

برای مخاطبان شاهکارپندار

به همه آن دلایلی که «کپی برابر اصل» فیلم خوبی است، «مثل یک عاشق» فیلم بدی است و در یک کلام عقیم است. عقیم یعنی که فیلم در مهم ترین هدف خود که بارور کردن ذهن مخاطب است، ناتوان است. دلیل آن هم فقط و فقط به فرم فیلم مربوط است. «مثل یک عاشق» یک قصه مشخص دارد. این قصه اما به شکل ایده اولیه ای که در ذهن خالق آن شکل گرفته، باقی مانده و به یک داستان به معنای دقیق کلمه تبدیل نشده است. به عبارتی دیگر ایده از شکل این چنین به یک فرم کامل برای خلق اثر هنری(ظهور / زایمان) تکامل نیافته است. با ذکر چند مثال ناقص الخلقگی فرم این فیلم را با تکامل یافتگی آن یکی مقایسه می کنیم.

نام فیلم یک مفهوم مرتبط با فرم است. منظور ارتباط الزاما معنایی نیست. بلکه رابطه نام با کلیت فرم باید وجود داشته باشد و نام جزئی از فرم است. «مثل یک عاشق» نیز می خواهد همین کار را بکند. یعنی یک عاشق داریم که شبیه آن را می خواهیم بسازیم. اگر ابهام واژه «مثل» را درنظر بگیریم، دو حالت پیش می آید. یا موقعیت شبیه به موقعیت یک عاشق است. یا موقعیت عاشقانه نیست، بلکه وانمود می کند عاشقانه است. این همه زحمتی که نام فیلم می کشد، کلا بی فایده است و در فیلم هیچ رگه ای از این مفاهیم وجود ندارد. نه پسر عاشق پیشه عاشقانه رفتار می کند. نه دختر عاشق است نه پیرمرد و نه هیچ کس دیگر. مفهوم عشق در این فیلم به کلی نامفهوم است.

نکته دوم به مکان مربوط می شود. مکان به معنای عام و هم چنین به طور خاص، یکی از مهم ترین عناصر فرم است. برای مثال شهر بروژ در فیلم «در بروژ» یا رم در فیلم «رم» یا شهر پاریس را در «پیش از طلوع» به یاد بیاورید. حال تصور کنید فیلم «کپی برابر اصل» غیر از شهر توسکانی ایتالیا در شهر دیگری اتفاق می افتاد، بدون شک کل داستان و تصاویر و دیالوگ ها عوض می شدند و در آن صورت فیلم دیگری می شد با فرم دیگری.

حال اگر فیلم «مثل یک عاشق» در جای دیگری غیر از توکیو ساخته می شد، چه می شد؟ هیچ! شهر توکیو، مردم ژاپن، زبان ژاپنی و هر آن چه به مکان فیلم مربوط است، هیچ گونه اهمیت و اثری در فیلم ندارد. این فیلم می توانست در هر شهر دنیا ساخته شد. چرا توکیو؟ هیچ. گفتیم ما که معروفیم. هر جایی بریم تحویلمان می گیرند. یک سری بزنیم ژاپن، هم یک گشتی می زنیم و تماشایی و هم فیلمی می سازیم و فالی. بی فایده بودن انتخاب شهر توکیو هیچ ارتباطی نیز با جهان شمول و بی مکان و بی زمان بودن فیلم ندارد، هیچ کدام از این افه ها را نمی شود به این فیلم تحمیل کرد. ضمن این که دیالوگ ها در بعضی قسمت ها به خصوص از زبان پسر عاشق پیشه شدیدا ایرانی هستند و یادآور پسرهای جوان بافت های سنتی شهرهای ایران!

اگر در فیلم های «طعم گیلاس» یا «ده» یا «کپی برابر اصل» شاهد نماهای دیالوگ دونفره درون اتومبیل هستیم که در ساختار فیلم کارکرد کلیدی دارند. در فیلم «مثل یک عاشق» نیز شاهد چنین نماهایی هستیم. اما چه کارکردی دارند؟ هیچ! نه در ایجاد ارتباط بین افراد و نه در نشان دادن عدم ارتباط بین افراد دخیل نیستند. نه جزئی از کلیت فیلم هستند و نه حتی از نظر بصری نماهای زیبایی هستند که بگوییم به عنوان یک تجربه زیبایی شناختی به فیلم چپانده شده اند.

داستان فیلم داستانی یک خطی و از نظر روایت خطی است. بسیار ساده است. این سادگی چه هدفی را دنبال می کند؟ هیچ! آیا می خواهد برشی کوتاه از زندگی پرالتهاب یک دختر جوان باشد که مخاطب را لحظه ای به فکر این قشر خاص از زنان جامعه بیندازد؟ نه! آیا به نقد اجتماعی یا روان شناسی پیرمرد قصه و مردان و زنان می پردازند؟ نه! آیا صرفا یک داستان سرگرم کننده است؟ قطعا سرگرم کننده نیست و شدیدا کسالت آور است. آیا می خواهد یک فیلم تجربی باشد؟ هیچ تجربه جدیدی در آن وجود ندارد!

تنها سکانس موفق فیلم که لحظه ای کوتاه سرخوش کننده است، سکانس ورود دختر به خانه پیرمرد و گفت و گوی آن هاست که شدیدا تحت تاثیر بازی دختر است. دیگر هیچ نکته مثبتی در فیلم نیست. تمامی سکانس های فیلم که جداگانه موفق و استاندارد هستند، در کلیت فیلم کارکرد خود را از دست می دهند. چرا که فرم فیلم عقیم است. تکلیف فیلم با خودش روشن نیست. کلیتی وجود ندارد. اگر تمامی پرسش هایمان درباره «کپی برابر اصل» بی جواب بود و همین نکته به آن فیلم اهمیت می داد، در فیلم «مثل یک عاشق» پاسخ همه پرسش های ما «هیچ» است. ما همه چیز این قصه را می دانیم و هیچ چیز بیشتر به ما نمی دهد. در پایان آن قطعا خواهید پرسید «خب که چی؟» و این یعنی شکست.