دیدن آدم هایی که می شناسیم روی پرده سینما جذابیت خودش را دارد. از یک نظر با جزئیات بیشتری از زندگی آنها آشنا می شویم و از طرف دیگر هم دوست داریم به آدم های مشهوری که از دور اسمشان را شنیده ایم، نزدیکتر شویم و سینما بهترین رسانه ای است که می تواند در این مورد کمک کند.سینماهمیشه به نمایش داستان های خوب علاقه نشان داده است و اغلب فیلم های بیوگرافیک هم داستان های جذابی دارند. منتقدان روزنامه گاردین و آبزرور از میان فیلم های بیوگرافیک تاریخ سینما، بهترین هایشان را برگزیده اند. با وجود اینکه در این چند سال اخیر صنعت سینما بیشتر به ساخت فیلم های بیوگرافیک رو آورده است اما جالب است که فقط فیلم «شبکه اجتماعی» دیوید فینچر از دهه اخیر در این فهرست قرار دارد.

«بانوی آهنین» درباره زندگی مارگارت تاچر، «چی ادگار» درباره زندگی جی ادگار هوور رئیس اف بی آی و «سخنرانی پادشاه» ماجرای برهه ای از زندگی جورج ششم پادشاه انگلستان تعدادی از این فیلم ها هستند. این روزها هم یک فیلم بیوگرافیک دیگر روی پرده چند سینما رفته که از یکی دو هفته آینده قرار است اکران گسترده اش شروع شود. «نجات آقای بنکس» به کارگردانی جان لی هنکاک، یکی از فیلم هایی است که شانس زیادی در اسکار امسال دارد. داستان فیلم چگونگی ساخته شدن «مری پاپینز» است. اولین فیلم سینمایی که استودیوی دیزنی ساخت و در نتیجه یک اثر بیوگرافیک درباره نویسنده «مری پاپینز»، خانم پی ال تراورس و از آن مهمتر درباره والت دیزنی بزرگ است. حالا که بحثفیلم های بیوگرافیک داغ شده بد نیست که نگاهی به فیلم های برگیزده این ژانر در سینما بیندازیم.

۱ - آندری روبلف

تماشاگران و منتقدان معمولا عقاید خودشان را درباره بهترین ها دارند که در برخی مواقع با هم سازگاری ندارد اما شاهکارهایی از تاریخ سینما هستند که همه درباره ارزش هنری آنها متفق القولند. فیلم «آندری روبلف» به کارگردانی تارکوفسکی یکی از این فیلم هاست. اگرچه این فیلمی است که بیشتر اوقات مخاطبانش احساس می کنند نکته و پیام آن را نگرفته اند.


این فیلم ۲۰۵ دقیقه ای(البته نسخه کاملش که در روسیه به نمایش درآمد) سیاه و سفید است. در فیلم اتفاقات کمی می افتد و تعداد کمی از کاراکترها هستندکه برای تماشاگر کامل شناسایی می شوند. آن اتفاقاتی هم که در فیلم می افتد لزوما به ترتیب وقوع تاریخی آنها نیست. فیلم درباره یک قهرمان ملی و شمایل یک نقاش بزرگ قرن پانزدهم است که البته در مدت زمان طولانی از فیلم نه حرکت قهرمانانه ای از او می بینیم و نه هیچ کدام از نقاشی هایش را در خیلی از صحنه های فیلم او حضور ندارد و در سکانس های آخر هم حضورش همراه با سکوت است. با «آندری روبلف» تارکوفسکی زبان جدیدی در سینما ابداع کرد و جای تاسف است که تعداد کمی از فیلمسازان راه او را ادامه دادند.

۲ - شبکه اجتماعی

کسانی که مخالف فیلم «شبکه اجتماعی»، داستان زندگی بنیان گذار فیس بوک مارک زوکربرگ هستند، و تعدادشان هم کم نیست اغلب این بهانه را می آورند که فیس بوک را دوست ندارند یا اصلا برایشان جذابیتی ندارد که حالا بخواهند داستان زندگی بنیانگذارش را دنبال کنند. گمان نمی کنیم دیوید فینچر کارگردان فیلم یا آرون سورکین نویسنده فیلمنامه هم علاقه خاصی به فیس بوک داشته باشند.

موسیقی گمراه کننده فیلم که توسط آتیکوس راس و ترنت رزنور ساخته شده، کاملا به حال و هوای فیلم جان می بخشد: صداهای هشدار از راه دور، غرش سازها و یک همهمه محو که انگار صدای کسی یا چیزی است. شبیه یک شوخی بزرگ است که فیس بوک، بزرگترین سایتی که برای ایجاد ارتباط در قرن بیست و یکم ساخته شده را دو جوان دانشکده هاروارد که هنوز فارغ التحصیل هم نشده اند، تاسیس کرده اند.

فیلمنامه سورکین که بر مبنای کتاب «میلیاردرهای تصادفی» بن مزریک نوشته شده، میان رشد فیس بوک و دادگاه حقوقی زوکربرگ در رفت و آمد است. فیلم نشانه هایی از کمدی های اسکروبال هم در خودش دارد. درام اتاق دادگاه که یکجورهایی طعنه آمیز است فیلم یک تراژدی هم در خودش دارد. اینکه زوکربرگ برای اهدای فیس بوک به دنیا چه چیزهایی را رها کرده است.

۳ - مالکوم ایکس

از آخرین فیلم اسپایک لی، «پیر پسر» استقبال چندانی نشده است. در حقیقت در ۲۰ سال گذشته بیشتر فیلم های مطرح اسپایک لی مستندهایش بوده اند و همین هم باعثمی شود خیلی راحت فراموش کنیم که او چقدر داستان گوی خوبی بوده است. «مالکوم ایکس» ۳ ساعت و ۱۲ دقیقه ای اسپایک لی فرصتی است برای یادآوری اینکه او در زمینه سینمای داستانی چقدر کارگردان خوبی است. فیلمی درباره یکی از اسطوره های تاریخ سیاهپوستان که همه جنبه های لی را به عنوان یک فیلمساز نشان می دهد(پویایی، تند و تیز و لبه دار بودن و داشتن بار دراماتیک) فیلمی که با بودجه زیادی ساخته شدو تامین بودجه اش را هم مدیون وام هایی است که از سیاهپوستان مشهوری چون اپرا وینفری گرفت.


از نظر ساختار این یک فیلم بیوگرافیک کلاسیک است و همه اتفاقات زندگی مالکوم ایکس از پیش از تولدش تا زمان مرگش را دربر می گیرد. دنزل واشینگتن در نقش اول فیلم جادویی است. باید اسکار بهترین بازیگر مرد سال ۱۹۹۳ را می برد اما بدشانسی آورد و رقیبی مانند آل پاچینو داشت. فیلمنامه لی و آرنولد پرل از نظر تاریخی کاملا به زندگی مالکوم ایکس وفادار بوده است. فیلمی درباره یک شخصیت پیچیده و کاریزماتیک.

۴ - سقوط

حتی ۶۰ سال بعد از به پایان رسیدن جنگ جهانی دوم هنوز هم به تصویر کشیدن آدولف هیتلر در یک فیلم سینمایی تابو به حساب می آید، به خصوص در خود کشور آلمان. در فیلم های گذشته هم معمولا بازیگران انگلیسی نقش هیتلر را ایفا کرده اند(برجسته ترینش بازی الک گینس در «ده روز آخر زندگی هیتلر» است.) این تصور برای خیلی ها وجود دارد که هنوز بازیگران آلمان آمادگی ایفای نقش این شخصیت را ندارند که آخرش هم به مرگ او منتهی می شود. سازندگان «سقوط» اما فرق دارند. آنها از بازیگران آلمانی زبان(که البته بیشترشان تبار سوییسی دارند، استفاده کردند.)

برونو گانز(بازیگر نقش هیتلر در «سقوط») احتمالا بزرگترین بازیگر اروپایی میان هم نسلان خودش است. نکته مهم فیلم این است: هیتلر با منشی اش مهربان بود، به سگ هایش عشق می ورزید و همیشه از غذاهای خوب آشپزش تعریف می کرد. فیلمسازان به این فکر کرده بودندکه به جای نشان دادن چهره ای دیوصفت که همه مردم آلمان قربانی او شده اند، یک آدم قابل درک را به سینماروها نشان بدهندو فکرشان هم درست بوده است؛ به خصوص که آنها بازیگری در اختیار داشتند که می توانست چنین تصویری ارائه بدهد.

۵ - من آنجا نیستم

فیلمسازان معاصر کمی هستند که مانند تاد هینس در ساخت فیلم های پست مدرن موفق عمل کنند. کسی که در فلیلم «سوپر استار»(محصول ۱۹۸۷) با عروسک های باربی، داستان کارن کارپنتر را تعریف کرد و در فیلم «دور از بهشت»(محصول ۲۰۰۲) تخیل کرد اگر مفهوم ذهنی ملودرام داگلاس سیرک، عینی بود چه اتفاقی می افتاد.


اما در «من آنجا نیستم» زندگینامه باب دیلن، اصول خودش را هم تا حد قابل توجهی ارتقا می دهد. فیلمی که در آن ۶ بازیگر نقش موزیسین ها را بازی می کنند. از جمله یک بازیگر آفریقایی – آمریکایی که نقش جوانی های باب دیلن را ایفا می کند و کیت بلانشت که دیلن دهه ۶۰ را به تصویر می کشد.

روی کاغذ عجیب به نظر می رسد اما «من آنجا نیستم» موفق می شود نشاط دیلن را در ۲۰ سالی که به شهرت رسید کاملا نشان دهد. هینس به جزئیاتی توجه داشته که مطمئن شود فیلم بیوگرافیکش فقط از نظر تاریخی معتبر نباشد بلکه به آن احساسات متناقض دیلن هم تجسد ببخشد. فیلم ساوئدترک فوق العاده ای هم دارد. چند نفر در نقش دیلن بازی می کنند که همگی هم بازی های خوبی دارند اما گوی سبقت را کیت بلانشت از همه ربوده است.

۶ - اتاقک غواصی و پروانه

ژان د. مینیک بابی را همه به نام ژان – دو می شناسند. سردبیر مجله فرانسوی ال که در اثر یک ضربه مهلک نیمی از توانایی هایش را از دست داد. صورتش فلج شد و از بین رفت. دکترها مجبور شدند چشم راستش را بدوزند و خلاصه از تمامی اعضای بدنش فقط چشم چپش می توانست به فعالیتش ادامه دهد و فلج نشد.

فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» جولین اشنابل شرح حال زندگی این مرد است. شاید بهتر بود اسم فیلم را می گذاشتند: «چشم چپ من»! درست مانند پای چپ کریستی براون، حرکات چشم و پلک چپ ژان – دو باعثبه وجود آمدن آثار هنری اش شد. یک تراپیست موفق می شود سیستمی ارتباطی مبنی بر حرکت پلک چشم طراحی کند تا ژان – دو برای انجام کارهایش و ارتباط برقرار کردن با دیگران از آن استفاده کند.

ماتیو آمالریک در نقش ژان – دو هیپنوتیزم کننده است. طبیعت فیلم و شرایط پزشکی باعثمی شود بازی آمالریک اصلا متظاهرانه به نظر نرسد. ژان – دو مجبور است همه چیز را در ذهنش ادیت کند. سینما هم عاشق دست و پنجه نرم کردن با داستان های خلاقانه بوده و این داستانی است که دقیقا این قدرت را در خودش دارد.

۷ - مرد فیل نما

دومین فیلم دیوید لینچ یک چالش درست و حسابی بوده است. مل بروکس، تهیه کننده فیلم تازه «کله پاک کن» لینچ را دیده بودو جذب این کارگردان جوان شد که سر تا پا سفید می پوشید. «مرد فیل نما» در دنیا مشهور است. جوزف کری مریک که گاهی به اشتباه او را جان مریک می خوانند انگلیسی بود و در اثر یک مشکل فیزیکی صورتش از شکل افتاده بودو به مرد فیل نما مشهور شد.


فیلم در زمان خود نامزددریافت هشت جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم شد که موفق به دریافت هیچ کدام نشد. این فیلم سیاه و سفید فیلمبرداری شده است و فیلمنامه آن هم اقتباسی از داستان «مرد فیل نما و خاطرات دیگر» نوشته سر فردریک تروس بود. خیلی ها البته اعتقاد داشتند که فیلم لینچ بیش از اندازه سانتی مانتال و احساساتی است. «مرد فیل نما» ثابت کرد که سبک دیوید لینچ در فیلم اولش اتفاقی نبوده است. در آن زمان فیلم یک حرکت خارق العاده برای لینچ محسوب می شد. تمرکز فیلم بر بازی جان هرت است که نامزد اسکار هم شد. گریم سنگینی که روی چهره هرت انجام شد نقشش را باورپذیرتر از کاردرآورد.

۸ - ایوان مخوف

آخرین فیلم کامل شده سرگئی آیزنشتاین هنوز هم شگفت انگیز به نظر می رسد. وقتی آن را با فیلم هایی که در دهه ۴۰ در آمریکا و انگلستان ساخته می شد مقایسه کنید عجیب و غریب بودنش بیشتر خودش را نشان می دهد. اگر چه این فیلم به شیوه ناطق ساخته شد اما زیبایی شناسی آ «شبیه فیلم های صامت آن دوره است.

ایوان چهارم واسیلیویچ یکی از تزاران امپراتوری روسیه بود. به خاطر جنایات بی بدیلش در کشور روسیه به او لقب «ایوان مخوف» داده اند. بازیگران فیلم زیر گریم تقریبا گم شده اند و بیشتر زمان فیلم هم از آنها کلوزآپ گرفته شده است. میزانسن های فیلم یادآور «مطب دکتر کالیگاری» است با بازی هایی که سایه ها روی دیوار می کنند. احتملا مهمترین نکته درباره «ایوان مخوف» آن است که این فیلم در زمان جنگ جهانی و در دوره دیکتاوری ژوزف استالین ساخته شد.

آیزنشتاین آن موقع در قزاقستان بود و او را فراخواندند تا این فیلم را بسازد. دیکتاتور روسی از تحسین کنندگان امپراتورهای روسیه در قرن شانزدهم بود. البته سردمداران حزب کمونیست شباهت های غریبی بین ایوان فیلم و ژوزف استالین پیدا کردند. فیلم آیزنشتاین روایتی شکسپیری از پیروزی ها و ستمگری های ایوان دارد.

۹ - شکوه آمریکایی

پل جیاماتی از زمان بازی در این فیلم تبدیل به پادشاه نقش های غمگین تلخ شد که البته طنز سیاهی هم دارد. هاروی پارکر داستان مصور «شکوه آمریکایی» را در ۱۹۷۶ آغاغز کرد. تلاش اتوبیوگرافیک او عمیق بود: خلق داستانی درباره یک لئیم معمولی که کارهای روزمره اش را انجام می دهد.


روزی جسد این نویسنده آمریکایی در خانه اش پیدا شد. پارکر ۷۰ ساله که مدت ها از بیماری سرطان رنج می برد، به دلیل خونریزی در گذشته بود. با اقتباس از مجموعه کتاب های مصور پارکر با عنوان «شکوه آمریکایی» در سال ۲۰۰۳ فیلمی به همین نام ساخته شد که داستان زندگی هاروی پارکر بود. کار خوبی که فیلم انجام می دهد بسط دادن هاروی به عنوان شخصیتی است که بالاخره مشخص می شود که آیا ما فرد واقعی را می بینیم یا من متحول او را با بازی جیاماتی. و با این وجود حقیقت این است که جیاماتی به هاروی شباهتی ندارد. هوپ دیویس هم به اندازه جیاماتی در فیلم مبهوت کننده است. این فیلم باید توسط گروهی از مستندسازان ساخته می شد که همین اتفاق هم افتاده است. شاری اسپرینگر برمن و رابرت پولچینی کار حیرت انگیزی در این فیلم انجام داده اند.

۱۰ - سی و دو فیلم کوتاه درباره گلن گود

این یکی از همه فیلم های اتوبیوگرافیک رادیکال تر است. فیلم دقیقا همان کاری را انجام می دهد که قولش را به تماشاگر داده است. زندگی پرتنش و مشکل دار پیانیست کانادایی را در قطعات مختلف به تصویر می کشد. کولم فئوره نقش اول فیلم یعنی گلن گود پیانیست را بازی می کند. فرانسواژیرارد هم کارگردانی فیلم و هم یکی از فیلمنامه نویسان آن است. فیلم یک راوی واحد ندارد بلکه همانطور که اسمش می گوید سریالی از ۳۲ فیلم کوتاه درباره یک شخصیت است. تصاویر مستند و آرشیوی هم در فیلم گذاشته شده از جمله مصاحبه با کسانی که گود را از نزدیک می شناسند.

در این فیلم بیشتر نتیجه گیری ها برعهده تماشاگر گذاشته می شود. خودکارگردان گفته است: «وسوسه اصلی ما این بود که همه چیز درباره یک زندگی را در یک فیلم بگنجانیم. انگار بخواهید یک سفر را از مبدأ تا مقصد کاملا پوشش دهید.»

فیلم در حقیقت ادای احترامی هم به ۳۲ واریاسیون گلدبرگ از باخ است و به همین دلیل هم به ۳۲ فیلم کوتاه تقسیم شده است. کارگردان البته قسمت های مربوط به نواختن گود را از فیلم کنار گذاشته چون به گفته خودش نمی خواسته کولم ادای گود را دربیاورد.