ملت ایران:«استرداد» فیلمی تاریخی ست مملو از دوگانه هایی چون عشق و خیانت، وطن فروشی و وطن دوستی و در سبکی پرشکوه، رنگارنگ و فاخر. پلات اصلی فیلم، استرداد مقدار قابل توجهی از طلای بایکوت شده به وسیله دولت شوروی است که قهرمان فیلم، یعنی سرهنگ تکین مسئول برگرداندن آن به ایران می شود.

ایده و پلات اصلی در سیر خود برای ساختن داستان و روایت آن، هم بی بضاعت و هم به طور اعجاب آوری دم دستی و باسمه ای ست. حیرت آور آن است که چگونه می شود هر کدام از مضامین بالا را اینقدر بلاهت آمیز و سرسری، عینی کرد! مگر می شود عشق را بی منطق و بی پشتوانه بر قهرمان فیلم غالب کرد؛ آن هم در بدترین بازی ای که می توان از یک افسونگر و دلبر تصور کرد(شخصیت ستوان - مترجم) یا در مفهومی انتزاعی با عنوان عشق به وطن که در اینجا به شدت غیرملموس است؟! عشق به وطن سرهنگ تکین در پی چه می آید؟! او که در واقعه ۲۸ مرداد بی طرف بوده، چگونه در مکالمه اش، سردبیر روزنامه را به ضد مصدقی بودن متهم می کند؟! آیا مفهومی چون خیانت را با پیش فرض های شخصیتی مانند خباثت و سنگدلی و دقیقا مانند بازی های رایانه ای، یک شکل و ماشینی بر پرده به تصویر درآورد؟

برای اینکه بتوان مضامین انتزاعی بالا را به شکل فیلم درآورد، فیلم به ماده خام عینی ای چون سناریوی منسجم احتیاج دارد. با وجود این، در عین اینکه پلات اصلی استرداد وسعت می یابد، خرده پلات ها و داستان ها هم فیلم را به رویایی و توقفی زمانی برای مخاطب بدل می کند. همچنین فیلمنامه برای شاخ و برگ دادن داستان و سرگرم کردن مخاطب، زیادی سهل انگارانه است. در فیلم از تنش هایی استفاده شده که یا بد اجرا می شوند، مانند سکانس دزدیدن قطار که سربازهای محافظ مانند نشانه هایی مقوایی یکی پس از دیگری به زمین می افتند یا بد بازی می شوند، مانند صحنه مغازله ستوان و سرهنگ بعد از رهایی سرهنگ از اعدام. بازی ستوان در این سکانس آنقدر بد است که آدم دلش می خواهد برای فیگور دست گرفتن تفنگ، دیدن چند سکانس آموزشی را به او پیشنهاد دهد؛ یا لحن آزارنده یکنواخت و بی روح او را تغییر دهد؛ همین طور نگاه های خیره مردانه سرهنگ تکین را در عرشه کشتی که در اینجا هم بی منطق و هم عاریتی به نظر می رسد. از همه بدتر، تنش هایی است که فی نفسه عقیم هستند؛ مثلا در رودست زدن کودکانه در آخر فیلم یا در منطق تک تک آدم ها و بحران هایی که آن ها مسبب شان هستند.

یکی دیگر از ضعف های حاد استرداد، در شخصیت پردازی آدم های فیلم است؛ مسئله ای که تمام نماهای بسیار درشت(اکستریم کلوز) و درونی از بازیگرها را خنثی و بی معنی می کند. چطور می شود شخصیت باهوش سرهنگ با یک نگاه ستوان عاشق او شود؟ حتی تظاهر او به عشق در راه وطن هم فاقد شناسایی و توجیه درون فیلمی ست. شخصیت عاشق گونه سرهنگ تکین تحت جبری حقنه شده، تخت است و محتوم به فداکاری در راه وطن. انتخاب حمید فرخ نژاد هم برای این نقش انتخاب مناسبی نبود. فرخ نژاد، فی نفسه هر چیزی می توانست باشد غیر از یک فداکار باهوش جان بر کف تاریخی. باقی شخصیت ها حتی بدترند. بیشتر فرعی و تزئینی(آکسسوار) هستند و تنها مستمسکی در راه شرح دلاوری های قهرمان فیلم اند و نه حتی تیپ؛ در حالی که این فیلم به شدت به شخصیت احتیاج دارد و نه حتی تیپ. شخصیت ستوان که بازیگر روس نقشش را بازی می کند و مأمور دربار و مأمور دیپلماتیک و سرلشکر زاهدی همگی غیر قابل توجیه اند؛ رفتارهایشان تحمیلی ست و منطق علی ندارد. حماقت ترفندهای یک طرف مجادله علیه سرهنگ تکین، همچون بومرنگ به ضرر همان طرف منتهی می شود.


در انتها مانند شخصیت های رمانس، سرهنگ تکین که محکوم به خوبی است، همه توطئه ها را برملا می کند و در نهایت تنها خادم واقعی میهن است. فیلمنامه ضعیف موجب هدر رفتن و سوختن بازیگر هم می شود. می توان خیلی از ضعف ها و فیگورهای نامتجانس بازیگران را به فیلمنامه نسبت داد. فیلم به شدت در فیلمنامه کم دارد و فقدان آن فیلمی مصنوعی و غیر واقعی می سازد که با وجود بیلبوردهای چشمگیر و حتی با برچسب های پر طمطراقی چون «بهترین فیلم سال» در اندازه ای به بزرگی نام فیلم هم نمی تواند سرمایه های کلان هزینه شده را برگرداند. در سینمای بفروش امروز دنیا، فیلم هایی از این دست بارها قبل از فیلم شدن، برگشت پذیری سرمایه شان تضمین می شود. در مقابل تأسف آور است فیلمی با هزینه های هنگفت ساخته شود و سینمای فاخر نام بگیرد و حتی همین بهانه ای شود که «استرداد» را بهترین فیلم منتخب داوران جشنواره فجر کند؛ در حالی که به هیچ وجه بهترین نبود و نیست و حتی نمی تواند ربع هزینه ای که شده است را مسترد کند.

انگیزه داشتن سینمای فاخر چیست؟ مگر غیر از این است که تمام کشورهایی که سینمای فاخر داشتند در رقابت با هالیوود ابتدا سینمای ملی راه اندازی کردند و با حمایت از سینمای ملی شان به افتخار و تفاخر هم رسیدند. چطور می شود تجربه ای که اروپا و شرق و آمریکای لاتین، به ویژه در دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی طی کردند را طی کرد، بی آنکه کمی حس تعهد به جامعه باشد. حس تعهد از مسئولیت پذیری می آید. تا زمانی که فیلمساز و تهیه کننده پاسخگو نباشند و فیلمشان با مهم ترین جایزه کشور هم پرده برداری شود و در عوض نفروشد و این همه ضعف داشته باشد، معلوم است چیزی به نام سینمای ملی هم شکل نمی گیرد.

دغدغه از باب ارائه است و نه کیفیت. هزینه هم که مهم نیست؛ بیت المال است. چرا به جای ساختن یکی دو فیلم فاخرنما، زمینه را برای فیلمسازهای مستقل فراهم نمی کنید تا در مجموع تولیدات بیشتر و رقابت و بیشتر قضاوت شدن، هم سینمای ملی داشته باشیم و هم قابل افتخار و فاخر به جای فیلم فاخر.