ماجرای لغو کنسرت های موسیقی همچنان ادامه دارد. عجیب تر آنکه این بلا معمولا بر سر موسیقی سنتی و اصیل ایرانی نازل می شود. آنهم برای چهره های مشهوری چون شهرام ناظری و کیهان کلهر! پیش از این نیز بارها شاهد لغو کنسرت هنرمندانی چون سراج و اصفهانی و سالار عقیلی و ... بوده ایم.

حالا این داستان تکراری آنقدر عادی شده که کار از نقد و انتقاد و توجیه و تفسیر این برخوردها گذشته. مشکل امروز ما این نیست که بنشینیم و برای عده ای مطلب بنویسیم و آنها را نصیحت کنیم؛ مشکل امروز ما این است که سیاست های دولتی و حکومتی درباره موسیقی متناقض است. گویی در کشوری با ایالت های مختلف و قوانین متفاوت بسر می بریم! در استانی و شهری کنسرت فلان هنرمند برگزار و در استان و شهری دیگر به بهانه هایی چون حساسیت مذهبیون و خانواده شهدا لغو می شود.

البته این قبیل دلایل دیگر پاسخگوی هیچ آدم عاقلی نیست و مسئولان محترم جدا باید برای این مساله چاره ای بیندیشند. اگر قانون مشکل دارد، قانونی تصویب کنند، اگر در اجرا با مشکل مواجه هستند، آنرا رفع کنند. اگر برگزاری کنسرت موسیقی آنهم از جنس اصیل و سنتی و توسط چهره هایی شناخته شده، واقعا غیرقانونی و غیرشرعی است، جدا مانع برگزاری آن شوند و اگر هیچ مشکلی ندارد، با این قبیل رفتارهای سلیقه ای، منطقه ای و مقطعی برخورد کنند. به هرحال یک بار برای همیشه تکلیف را روشن کنند تا مدام شاهد افراط و تفریط در این حوزه ها نباشیم.

ما به کجا می رویم؟ آن مسئولان محترمی که پشت سر این چنین تصمیم هایی نشسته اند در کجا و در کدام فضا سیر می کنند؟ وضعیت آنقدر خنده دار است که آدم گاهی دچار توهم توطئه می شود و شک می کند که مبادا این تصمیم گیران، واقعا به قصد مسخره کردن مذهبیون و خانواده های شهدا و یا تحریک جوانان و هنرمندان و نارضایتی آنها همچین تصمیماتی را می گیرند! و یا شاید برخی مسئولان آنچنان خود را نسخه اصل و اصیل انقلابی گری و دیگران را منحرف و ضدانقلاب می دانند که به هر قیمتی می خواهند حرف خودشان و عقیده و سلیقه خودشان را به کرسی بنشانند.

آنها اگر از عقل و هوش و ذکاوت سیاسی، بهره ای داشتند و اگر متوجه تغییر و تحولات جامعه و مردم مخصوصا جوانان بودند و به نیازهای جدید جامعه توجه داشتند، آن وقت می فهمیدند که برای هر دستور و حکم و تصمیم خود، باید مسائل مختلفی را درنظر بگیرند. مخصوصا تصمیماتی که ممکن است تبعات داخلی و خارجی مختلفی برای کشور داشته باشد. البته این حرف، تنها به بازتاب های سیاسی این تصمیم ها اشاره دارد. حال اگر بازتاب های اجتماعی و فرهنگی آنرا هم در نظر بگیریم و بفهمیم که با این تصمیمات، احتمال نارضایتی بسیاری از هنرمندان و علاقمندان و جوانان و اقشار مختلف مردم هم وجود دارد، مساله پیچیده تر می شود.

وقتی ما با هنرمندان اصیل و سنتی کشور که هنر آنان با تاریخ و فرهنگ و ادبیات و موسیقی همین جامعه همخوانی دارد، اینگونه برخورد می کنیم و باعث نارضایتی و دلخوری آنان می شویم، آنوقت چرا از آنها توقع داریم که به ساز ما برقصند؟! وقتی تلویزیون ملی ما، فلان هنرمند معروف و مشهور را نشان نمی دهد، چرا گله داریم که تلویزیون دشمن، او را نشان می دهد؟ وقتی ما او را سانسور می کنیم و فرصت اجرای برنامه اش را از او می گیریم، چرا توقع داریم که دیگران از او سوءاستفاده نکنند؟

البته قطعا دنبال توجیه حضور برخی هنرمندان در رسانه های بیگانه ای همچون صدای آمریکا و بی بی سی فارسی نیستم، حرف من این است که این هنرمندان هم مثل همه آدمها انتظارات و توقعاتی دارند و وقتی آن انتظارات برآورده نشود، طبعا آزرده خاطر و سرخورده می شوند. حال اگر همچین برخوردهایی را هم اضافه کنیم که وضع خرابتر می شود. در چنین شرایطی، طبیعی است که انتظار هر واکنشی را باید از آن هنرمندان داشته باشیم؛ از نارضایتی و قهر و مصاحبه تند گرفته تا مهاجرت و پشت کردن به ملت و کشور و حتی دشمنی! (که خوشبختانه هنرمندان ما، معمولا با ملت خود قهر و دشمنی نمی کنند)

به هرحال، آن وقت دیگر نمی توان فقط یقه آن هنرمند را گرفت و تنها او را متهم کرد. چرا که در به وجود آمدن چنان شرایطی و چنان واکنشی، همه مسئول و مقصرند. آن مسئول محترمی هم که با تصمیم خود، با برخورد ناشایست و تند و غیرمنطقی و غیراخلاقی خود، هنرمندان را از جامعه و نظام می راند، در همه رفتارهای بعدی آن هنرمندان قطعا مسئول است و نمی تواند پای خودش را از ماجراهای بعدی بیرون بکشد. بنابراین خوب است کمی فکر کنیم و اگر حتی به هنر و هنرمندان هیچ اعتقادی نداریم، لااقل برای حفظ موقعیت سیاسی اجتماعی خود هم که شده، تغییری در فضای فکری خود بدهیم!