هفته نامه زندگی مثبت - ترجمه نسرین خسروشاهی: مستندات علمی زیادی درباره اثر «مخدرهای صوتی» وجود ندارد ولی یک مصرف کننده تجربه هایش را منتشر کرده است. آیا این تجربه ها دروغ یا اغراق آمیز است؟

حتما با مواد مخدر رایج مانند شیشه، کراک، ماری جوانا و... آشنایی دارید اما مدتی است نوع جدیدی از مخدر به بازار آمده که شاید شناختی نسبت به آنها نداشته باشید. ادعا شده است که این مخدرها ظاهرا از طریق امواج صوتی همان تاثیر مخدرهای سنتی را دارند. انگار حالا و در قرن بیست و یکم مخدرها قرار است سوار بر امواج خودشان را به مغز برسانند. این مخدرها که «مخدرهای دیجیتالی» نامیده می شوند چطور عمل می کنند و اصلا مگر می شود با صوت همان حس و حال مصرف مواد مخدر به فرد دست دهد؟ در ادامه تجربه یکی از مصرف کنندگان را می خوانید.
 
اعترافات یک گوش معتاد به «مخدرهای صوتی»

همه چیز از یک کنجکاوی شروع شد

می خواهم شما را در جریان ترجبه ای که شب گذشته داشتم قرار دهم. من چیزهایی درباره آهنگ «دروازه جهنم» (Gate of Hades) شنیده بودم، بنابراین دنبال مطالب آنلاین درباره آن گشتم و آنچه دیدم من را شگفت زده کرد. اغلب افراد می گفتند این ترسناک ترین چیزی بوده که تاکنون تجربه کرده اند. به عنوان مثال تجربه نزدیک به مرگ، یا خارج شدن روح از بدن، تحریف واقعیت، از دست دادن تصویر بدن، توهم بینایی و شنوایی قوی.

در حالی که شانه هایم را بالا می انداختم با خودم گفتم مردم فقط تلاش می کنند دیگران را بترسانند و چنین چیزی واقعیت ندارد. بنابراین حدود ساعت 11 دیشب هدفونم را وصل کردم و روی تختم دراز کشیدم و چراغ اتاق را هم خاموش کردم و شروع به شنیدن موسیقی «دروازه جهنم» کردم. بهتر است هر اتفاقی که در هر لحظه برایم افتاد به صورت جداگانه برایتان تعریف کنم تا دقیقا بدانید چه بلایی سرم آمد.

ساعت 11 : زود به رختخواب رفتم و شروع به گوش دادن دروازه جهنم کردم. در این مرحله من هیچ تجربه ای از توهم یا تحریف واقعیت احساس نکردم، دلیل آن هم می تواند موضوعات زیادی باشد که آن روز با آنها درگیر بودم.

6 ثانیه بعد: تا این لحظه موسیقی یک زمزمه ساکت و آرام بود و یک نویز بسیار ریز هم در پس زمینه داشت. من هدفونم را در حداکثر صدا قرار داده بودم بنابراین می توانستم هر نوا و آهنگ ریزی را که در این موسیقی بود، به راحتی بشنوم. فکر می کنم شروع به دیدن رنگ آبی کردم. یادآوری می کنم که چشمان من بسته بود و این احتمالا اثر مطالبی بود که پیش از این درباره آن خوانده بودم و فکر می کنم تحت تاثیر آن قرار گرفته بودم.

11 ثانیه بعد: هنوز هم هیچ چیز جز همان زمزمه ساکت و آرام نبود، تنها با این تفاوت که خیلی بلندتر شده بود. اما من جوراب به پا داشتم و در عین حال پاهایم شروع به سرد شدن و تازه دست هایم هم شروع به لرزیدن کردند. خودم را در پتو جمع کردم و کمی گرمم شد.

12ثانیه بعد: حالا من شروع به ترس کردم. متاسفانه این ترس را اصلا نمی توانم توضیح دهم، فقط حس می کردم که خیلی سنگین و سخت است. احساس می کردم یک چیزی اشتباه است و سرجایش نیست. شروع به یادآوری خاطرات بدی مثل تماشای فیلم های ترسناک یک ماه گذشته کردم، مواردی که کاملا فراموش کرده بودم. تلاش کردم به چیزهای شاد فکر کنم اما در همین لحظه احساسات نفرت انگیزی را در خودم حس می کردم که مرا به سمت خود می کشاند، به عنوان مثال نفرت از مادرم.

11 دقیقه بعد: آهنگ ضربان دار شد. بالا و پایین، بالا و پایین. این نوا آرام بود اما من احساس ناراحتی می کردم. اتاقم به نظر خالی می آمد. شاید نتوانم درست توضیح دهم اما به نظر می رسید چیزی در اتاق من وجود ندارد اما من می توانستم همه چیز را ببینم مثل میز، کتابخانه یا در، اما واقعا انگار اتاق من لخت بود و هیچ چیزی در آن وجود نداشت. در این لحظه نگاهی به دیوار کردم و احساسی واقعا عصبی به من دست داد.

13 دقیقه بعد : آهنگ ضربان دار با سرعت و کوبش شروع به زیاد شدن کرد. این افزایش هم البته به آهستگی بود اما با هر پرش، انگار قلب شما می ایستاد. توضیحش خیلی سخت است اما مثل اینکه مشتی به سینه تان خورده باشد یا وقتی که از شنیدن یک خبر بد و ناگوار دلتان یکهو می ریزد. احساسی شبیه این را تجربه می کردم.
 
اعترافات یک گوش معتاد به «مخدرهای صوتی»

13 دقیقه و 27 ثانیه بعد: آهنگ ضربان دار با سرعت و کوبش به حداکثر خود می رسید و در همان نقطه می ماند. همچنان ضربان ادامه دار و ثابت بود. در این لحظه من حسابی ترسیده بودم و چراغ بالای سر تختم را روشن کردم. سوییچ را زدم اما اصلا متوجه نشدم که چراغ روشن شد یا نه. اینجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. نگاهی به اتاقم انداختم. این سخت ترین بخشی است که می خواهم توضیح دهم. همه چیز سیاه و خاکستری بود، هیچ رنگی وجود نداشت و طیف رنگی را نمی توانستم تشخیص دهم. شاید به نظر خنده دار بیاید اما کامپیوترم باعث می شد از ترسه گریه کنم. باور کنید که ترسناک بود. هیچ سایه یا موسیقی وحشتناکی وجود نداشت و اتاق من مثل همیشه بود اما همه چیز به نظر بد می آمد.

13 دقیقه و 57 ثانیه بعد: نوای ضربان دار به آهنگ های ضربان دار کلیشه ای که در فیلم های ترسناک وجود دارد تغییر کرد، اما تا ثانیه 27 آنقدرها نگران کننده نبود و من فکر کردم که همین جا موسیقی تمام شد.

17 دقیقه بعد: هنوز هم هیچ تغییری ایجاد نشده بود و همه چیز بسیار آرام بود.

20 دقیقه و 56 ثانیه بعد: حالا احساس گرما می کردم. برای همین لباسم را درآوردم و انداختم روی میز. هنوز گرمم بود بنابراین پتو را هم کنار زدم.

حدود 20 دقیقه و 58 ثانیه بعد: من شروع به عرق کردن کردم.

22 دقیقه بعد: این وحشتناک ترین لحظه ای است که تجربه کردم. یک زمزمه آرام که هیچ کلامی نداشت و به سادگی کم شد اما متوقف نشد. صدای ترق ترق و فرو ریختن می آمد. احساس بیماری می کردم اما به هیچ عنوان نمی توانستم هدفون را خاموش کنم. انگشتانم قفل شده بود و نمی توانستم چشمانم را باز کنم. انگار ضربه یک فلز به یک لوله توخالی و بعد عقب و جلو کشیدن این فلز بود. کاملا احساس مرگ می کردم.

کمی بعد از 22 دقیقه بعد: حتی نمی توانستم به ساعت نگاه کنم. تخت و تشکم شبیه کاغذ سنباده به نظر می رسید و پشتم از درازکشیدن روی این سنباده احساس سوختگی می کرد. احساس سرگیجه کردم و در همین لحظه انگار باد تندی وزیدن گرفت در حدی که فکر می کردم موهایم تکان می خورد. در پوست سرم چیزی احساس می کردم، اما نمی توانستم با دستم سرم را بخارانم.

به یاد نمی آورم در آن لحظه به چه چیزی فکر میک ردم نمی توانم بگویم درد داشتم اما من احساس شدیدی از نفرت، نگرانی و ترس را در خودم حس می کردم. گوشم شروع به تپش رکد و همره با ارزش هدفون می لرزید. احساس سردی در شکمم می کردم و هنوز نمی توانستم چشمانم را باز کنم.

حدود دقیقه 24 یا 25: ارتعاشات به اوج خود رسید و من در نهایت توانستم چشمانم را باز کنم. ترسیده بودم. همه چیز رنگ قرمز تیره داشت و به شدت تکان میخورد. می توانم قسم بخورم در اتاق برف می آمد و من احساس سرما می کردم.

شاید دقیقه 26: صداها آزاردهنده شدند. من دستم را می توانستم تکان دهم بنابراین برخی نقاط پوستم را خاراندم. همه چیز آرام شد اما به نظر می رسید همه چیز در نوسان است و بالا و پایین می شود و نمی دانم چرا هدفونم را خاموش نمی کردم.

دقیقه 28: صدا به بالاترین نقطه رسید و همه چیز سفید شد و من نمی دانستم چه کار باید بکنم. تنها چیزی که می دانستم این بود که همه چیز سفید است و من یک موسیقی با ضرباهنگ بلند را گوش می کنم. فکر نمی کنم از لحاظ فیزیک نسبت به اطراف آگاه بوده باشم. خارش پوست، سرما، گرما، درد و... هیچ کدام از اینها وجود نداشت. خیلی زود آهنگ شروع به خالی شدن کرد اما ضرباهنگ همچنان وجود داشت.
 
اعترافات یک گوش معتاد به «مخدرهای صوتی»

هیچ چیز سر جایش نبود

من فقط به دقیقه 29:08 آهنگ نگاه کردم و دیدم که آهنگ کم کم به ضرباهنگ اول می رسد. فکر می کردم زیر تختم، زیر خانه ام، زیرزمین. نمی دانم دیگر چطور توضیح دهم، فقط می توانم بگویم که انگار من زیر همه چیز بودم. شروع به یادآوری اتفاقات کردم، آمدم خانه و... دیگر چیزی به یاد نمی اوردم. بعد ناگهان خیس عرق شدم، آهنگ همچنان ارتعاش داشت اما صدایش در حال محو شدن بود. همه چیز را گذاشتم و رفتم که صورتم را بشویم. هنوز گوشم صدا می داد و بدنم جمعشده بود.

می ترسیدم به آینه نگاه کنم و وقتی خواستم صورتم را بشویم حتی ترسیدم چراغ را روشن کنم. این فقط ترس نبود، من احساس می کردم در وضعیت خطرناکی قرار گرفتم و حس بدی داشتم. نمی دانم چه مدت طول کشید تا بتوانم چراغ را روشن کنم و احساس ک نم همه چیز طبیعی است. چشمانم قرمز بود، موهایم به هم چسبیده بود و کمی لرز داشتم اما همه چیز خوب بود. صورتم را شستم ولی دلم نمی خواست با کسی در این مورد حرف بزنم.

تجربه ای که نمی خواهم تکرار شود

حالا و بعد از 16 ساعت از این تجربه من از لحاظ جسمی حالم خوب است و همه رنگ ها طبیعی است اما از لحاظ ذهنی هنوز احساس می کنم کمی عصبی و نگران هستم. متوجه شدم این یک داروی تفریحی نیست و انگار برای مدتی احساس نبودن می کنید و هیچ وقت نمی توانید آن را فراموش کنید. الان هیچ چیز تغییر نکرده است، تنها چیزی که عوض شده این است که من دیگر چنین صدمه ای به خودم نمی زنم.