شما را در معرض یک سوال قرار می دهم؛ ترجیح می دهید موجودی غیرعادی باشید با رفتارهای گل درشت که در خاطر می ماند - حالا فرقی نمی کند این رفتارها خوب باشند یا بد - و آفرینشی درخشان از دل آنها اتفاق بیفتد ولی در سن ۳۵ سالگی از دنیا بروید یا ترجیح می دهید عمری طولانی داشته باشید و با آرامش در رفتارهای تان دقت کنید و در پایان عمرتان دستاوردی منطقی داشته باشید؟ دستاوردی که شاید خیلی ساده باشد، در حد و اندازه های به راه انداختن یک سیستم صحیح از حساب و کتاب یا رسیدن به نظریه ای شخصی که ممکن است جهان شمول شود.

این سوال می تواند گل درشت ترین پاسخ ممکن را به همراه آورد و شما را با خود واقعی تان روبرو کند. شما می خواهید به هر قیمتی ماندگار شوید در تاریخ یا ترجیح می دهید اسم تان به نیکی به میان بیاید.

ترجیح می دهید هیتلر باشید یا ماندلا. دلتان می خواهد شهرتی شبیه به همینگوی به دست آورید و داستان هایتان نقل محافل باشد و موجی تاثیرگذار راه بیندازد ولی زمانی که پای زندگی فردی تان به میان می آید، آدم ها چهره در هم بکشند و رو برگردانند از شما؟

پاسخ این سوال، می تواند شما را در معرض این واقعیت قرار دهد که تا چه اندازه نسبت به رفتارهای عجیب و غریب و غیرمنطقی عکس العمل مثبت نشان می دهید و آن را یک ویژگی مثبت می دانید. دلتان می خواهد موجودیتی متفاوت داشته باشید و حاضرید به قیمت آزار دور و بری هایتان به تمام بیماری های روحی و روانی تان افتخار کنید و دلیلی برای درمان آنها نمی بینید. با همین یک سوال می شود خطوط کف دست شما را به یکدیگر ربط داد و نتیجه ای واقعی گرفت.

نتیجه ای آنقدر واقعی و ملموس که پای کارشناسان فن را نیز به میان می آورد. می توان متوجه شد که وقتی کارشناسان مدرک گرفته و با سواد برای توجیه ندانستن هایشان و ناتوانی هایشان در کشف خط ربط موقعیت های اجتماعی و رودست خوردنشان، اسم ملت غیرقابل پیش بینی روی ایرانی ها می گذارند تا چه اندازه قند در دلتان آب می شود و احساس متفاوت بودن سر تا پای تان را می گیرد.

حس می کنید در یک رفتار جمعی به آن حس تفاوت رسیده اید و هیچ کس به گرد پای شما هم نمی رسد. نمی تواند شما را تحلیل کند یا رفتارهای تان را به شکلی منطقی کنار هم بچیند.

این حس است که دلبرانه زیر پوست شما می لغزد و به شما اعتماد به نفسی باورنکردنی تزریق می کند. وگرنه که می توانید سری به نشانه تاسف تکان دهید که چه می گویید، در دنیای منطق امروزی چنین جمله ای نمی تواند حس خوبی تزریق کند و کارشناس مربوط به جای عبارت دلیل را نمی دانم از این توصیف استفاده کرده است.

در دنیای منطق امروز، در دوران گذاری که در آن به سر می بریم و با حضور شبکه های مجازی و دنیای مدرن و اینترنت و فیس بوک و رسیدن به مراحل تخصصی، اگر رفتارهایتان - چه فردی و چه جمعی - خط ربط نداشته باشد، اگر مثل پازل در هم چفت نشوند و مسیر مشخصی را طی نکنند، شما دچار کودک درون آسیب دیده هستید. کودکی که در درون شما زندگی می کند و تا پیش از پنج سالگی شما به طور کامل تغذیه شده است و فقط حس هایش بازخوانی می شوند. رفتارهای ناگهانی و مصرانه از این کودک درون نشأت می گیرد که فرصت تفکر را از خود واقعی تان می گیرد.

اگر از این رفتارهای ناگهانی در زندگی فردی تان ندارید اما در رفتارهای جمعی تان رد پایش را می بینید، می شود گفت که کودک آسیب دیده ای در درونتان زندگی می کند که از آن دنیای فرضی ذهنی اش فقط به مواردی دل خوش کرده که حس و حال جمعی را القا می کند.

کسی چه می داند؛ شاید به آخرش رسیده ایم و باید باور کنیم که فقط دیوانه های زنجیری به روانکاو و مشاور و روانشناس احتیاج ندارند و این کودک آسیب دیده و سبک سر که در درون تک تک ما زندگی می کند و کنترل رفتارهایمان را در دست دارد، نیاز به دیدن یک مشاور دارد؛ مشاوری که به او بگوید رفتارهای ناگهانی، عجیب و غریب و غیرقابل پیش بینی، شما را از خودتان و از دیده های تان دور می کند.