اندر حکایت خربزه و خان !

روزی مردی از کوچه ای می گذشت که ناگاه خربزه ای دید. گوشه ای افتاده بود و چشمک زنان او را به خوردنش وسوسه میکرد.

مرد به هرسو نظر کرد تا از صاحب خربزه نشانی یابد اما خبری از آن نبود. بی اختیار میل به خوردنش کرد.

خربزه را در دست گرفت و چرخاند. به سرش فکری خطور کرد. با خود گفت من قاچی از آن را میخورم و مابقی را در گوشه ای می اندازم تا که هر کس از این کوی گذر کرد با دیدن این خربزه ی نیم خورده نزد خود گمان برد خانی از اینجا گذرکرده و میلش تنها این تکه بوده از خربزه ای بدان شیرینی. مرد دستش را روی خربزه کوفت و با خود گفت: آری تو را چند تکه خوردن بس است چرا که غم از دست دادن حلاوت تو با شادی خانی من در تصور مردمان ابله بسی یکسان است چه بسا که خانی را بیشتر خوشایند می آید مرا تا سیری.

و بدان تصور یک قاچ کوچک از آن را خورد و خربزه ی دست خورده را به گوشه ای انداخت و در دل به ابلهانی که می انگارند این شاهکار خانی با شوکت و شکم سیر است که یک تکه از آن دلش را زده و آنرا رها کرده می خندید.

چند قدمی دور نشده بود که فکری دیگر خاطرش را پریشان ساخت. با خود گفت: مگر ممکن است چنین خانی بدون نوکر و خدم باشد. بی گمان ته مانده را آنها خواهند خورد. برگشت و با ولع شروع کرد به خوردن تمامی خربزه. شادتر بود که هم داستانش به حقیقت نزدیکتر شده و هم خربزه ای بدان شیرینی به هدر نرفته.

همه را خورد و پوست آنرا به هر سو پرتاب کرد و گفت: بی گمان خادمین بی چاره مجبور بوده اند که پشت سرورشان بدوند و خربزه را به نیش کشیده و درراه خورده باشند. پس من پوست ها را پراکنده میسازم تا نیز نشانی باشد بر این که خدمه ی ایشان از یک دو نفربیشتر بوده اند.

باز در فکر فرو رفت که این خان عظیم الشان و خدامش با پای خود که راه گز نمیکنند. حقا که قاطر نداشتن ایشان مایه ی شک است. مردک بی چاره دوباره بازگشت و با اندوه پوست های خربزه را به دندان کشید و به ناچار هر طور که بود خورد. یک آن به خود آمد و از خربزه هیچ نشانی نیافت. دست خود بر شکم زدو با چهره ایی حق به جانب زیرلب گفت:

نه خانی آمد و نه خانی رفته!