پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت مینویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون میخواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، بخاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و بخاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. این فقط یک احساسات نیست … ماریا به من گفت که ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یه تریلی تو جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان مرا به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا به کسی صدمه نمیزنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای معامله با کاکوئین و اکستازی که احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ماریا بهتر بشه، چون اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یه روز مطمئنم که برای دیدارتون برمی گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی …
با عشق
پسرت، جان

پاورقی: پدر، هیچکدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه دوستم تامی. فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم.
هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.