آقا ظریف یا(میهن پرست و حرفه ای، هفته)

آفتاب یزد: کلید چرخید، ایران خندید
مردم سالاری: خجسته باد این پیروزی
هفت صبح: ظریف و یارانش به تاریخ پیوستند
اعتماد: انقلاب دیپلماسی: جهان تغییر کرد
آرمان: دنیا به احترام ایران خواهد ایستاد
خبرورزشی: ظریف گل زد، ایران خندید
شرق: پیروزی بدون جنگ …

یک هفته هفت چهره؛ از ظریف تا عابدزاده

تیتر روزنامه ها پس از توافق در حد انفجار بود؛ کلمات نمی توانستند به طور کامل شادی را منعکس کنند، هر چقدر تیترها درشت شده بود، هر چقدر خلاقیت به کار رفته بود، باز هم آن حس جاری در بین مردم منتقل نمیشد، کار «کلمه» و «تیتر» و «عکس» نیست، مردم خوشحالند؛ چون امیدوارند توافق روی زندگی روزمره ی آن ها تاثیر مثبت بگذارد کمی زندگی راحت تر شود، برای خرید مایحتاج ضروری به دردسر نیفتند، اشتغال بهبود پیدا کند.

همه ی این توقعات حداقلی است و چیز زیادی نیست آنها وامدار هیچ حزب و دسته ای نیستند، آنها زندگی بهتر می خواهند، حداقل می توان از طرف عده ای زیادی از مردم این را گفت که آنها مرگ هیچ کس را نمی خواهند، خیلی ها از سرتاپای سیاست بیزارند، آن ها فقط هوای بهتر، تغذیه ی سالم تر پدری سرحال تر، فرزندی امیدوارتر، مادری آرامتر و خانه ای امن تر می خواهند، احترام به سلایقشان و امید به آینده …حال اسمش اصلاحات است، اصولگرایی است؛ کیهان یا اعتماد، هیچ تفاوتی ندارد. ظریف با لبخندش با شکل سیاست ورزی اش تمام این احساسات را منتقل می کند، از این روست که " جان کری " هم او را اینگونه خطاب می کند: «میهن پرست و حرفه ای»، میشد تمام هفت چهره ی این هفته را به نام " ظریف " زد، بس که تمام اتفاقات را زیر سایه ی رفتار دیپلماتیکش قرار داد.

شهرام محمدی یا(نامت جاویدان باد، هفته)

یک هفته هفت چهره؛ از ظریف تا عابدزاده

واحد پلی اتیلن مارون در ماهشهر نهم تیرماه در محاصره گاز هگزان قرار گرفت، تنفس دشوار شده بود و جان صدها تا تن کارگر در معرض خطر بود، هر لحظه انفجار می توانست فاجعه ای را رقم بزند؛ اما یک «مرد» به جا مانده از سالهای پهلوانی، شیر گاز را می بندد جان همه را نجات می دهد، اما خودش … در «مخمصه» می ماند و انفجار ۵۰ درصد بدنش را می سوزاند: تمام اعضای حیاتی(ریه، قفسه سینه…)، شهرام ۱۰ روز تاب می آورد و بعد دنیای ما آدم های معمولی را ترک می کند، مرد انگار از داستان های اساطیری و از لای کتاب ها سربر آورده بود، در میان حجم اخبار رنگارنگ او سپید بود تام و تمام، انسانیت را آبرو بخشید و دوباره «امید» را به اردوی آدمیت آورد، روحش شاد.

داریوش کاردان یا(تازه کجاشو دیدی!؟ هفته)

به لطف گسترش شبکه های مجازی هیچ سوژه ای معطل نمی ماند؛ حتما کلیپ چند دقیقه ای مربوط به مسابقه ی ثانیه ها را که در موبایل ها دست به دست می شود دیده اید، همان تصاویری که پرسش های نه چندان دشوار " داریوش کاردان " با پاسخ های مضحک «جوانان وطن» همراه شده و بهت و حیرت را به بیننده وارد می کند و تکانه ی شدیدی می دهد، یادمان باشد لزوما فقط المان هایی چون " خشونت " تکان دهنده نیست.

یک هفته هفت چهره؛ از ظریف تا عابدزاده

گاه هر آنچه که کاستی ها را به رخ می کشد تکان دهنده است، بله، آقای کاردان خیلی تعجب نکنید مگر چه کاشته ایم؟ که حالا انتظار درو داریم، وقتی ذهن دانش آموز را با حفظیات دور انداختنی انباشت می کنیم، وقتی فرمول های ثقیل ریاضی را در ذهنش فرو می کنیم و اندکی «مدنیت» برایش تدریس نمی کنیم، همین میشود که عربستان را جزو همسایگان شمالی تصور می کند و انقراض سلسله ی قاجار را تصمیم مجلس خبرگان می داند!!!،

آن کتاب تاریخ دست کاری شده و نحیف، آن جغرافیای کسل کننده ای که در مدارس تدریس می شود؛ نتیجه ای بهتر از این ندارد، راحت طلبی نسل جدید و پدیده هایی چون سواد " وایبری " هم که همراه شود از قضا سرکنگبین صفرا می افزاید و با حجم عجیب و غریبی از بی سوادی در نسل های جدید مواجه میشویم، نتیجه بی اهمیت انگاشتن سواد عمومی و مدنی در آموزش و پرورش و لاغر شدن مطالعه در خانواده و اجتماع می شود؛ مضحکه ای مثل: مسابقه ی ثانیه ها!!!

بابک زنجانی یا(سنگ پای قزوین شرمنده ی توست!! هفته)

«کمیته استیناف باید بداند اگر فکر می‌کند صاحب سهام در زندان است و دستش کوتاه است، بتواند با همدستی با یک باشگاه سقوط کرده چون پیکان اتفاقاتی را رقم بزند کاملاً در اشتباه است و از دادستان محترم تقاضای پیگیری دارم من چه کنم که همه دنبال ضایع کردن حق و زندگی من شده‌اند که به خواسته خود برسند. هرکس از هر جا می‌تواند به مجموعه من آسیب می‌رساند و پاسخگویی هم وجود ندارد.»

یک هفته هفت چهره؛ از ظریف تا عابدزاده

جملات بالا متعلق به بابک زنجانی یا همان " بسیجی اقتصادی " سابق است، کسی که ۲۰۰ جلد پرونده دارد و فهرست اتهاماتش سر به فلک رسیده است، او از «دست کوتاه» می گوید از «پاسخگویی» و از همه مهمتر از «ضایع کردن حق»، جناب آقای زنجانی! شما به عنوان یک شهروند حق پیگیری دارید، اما این حقی که تصور می کنید از تیم تحت تملک شما ضایع شده در مقابل آن حجم ظلمی که به لطف تحریم ها در حق مردم کشورتان داشته اید چقدر است؟ آیا در قیاس می گنجد؟ شما ما را چه تصور کرده اید؟ یک روز تهیه کننده سینما می شوید، روز دیگر ویلن به دست عکس می اندازید، در نقش ناجی اقتصادی فرو می روید و وخودتان هم باور می کنید که واقعا خبری است؟! می شود سالها بعد مثل ها را تغییر داد، با اینهمه جسارتی که شما دارید " سنگ پای قزوین " خجالتی و گوشه گیر شده است!

احمدرضا عابدزاده یا(دل آتش گرفته ی، هفته)

سفر بی بازگشت و بی سرو صدای " عابدزاده " دروازه بان اسطوره ای تاریخ فوتبال ایران به آمریکا، دوباره زنگ بی وطنی نخبگان ایرانی را به صدا در آورد، نخبگانی که در عرصه های مختلف ظهور می کنند و پس از چندی انگار که خاک وطن تحملشان را ندارد، ترک دیار می کنند، عابدزاده در سکوت رفت، اسمش را که می شنویم؛ تلخ و شیرین های زیادی مقابل چشمانمان رژه می رود؛ هری کیول، ملبورن، الدعایه، ژاپن، آدامس جویدن هایش، کلینزمن، کمری که به دیرک کوبیده شد، تونی ویدمار، دفع توپ با یک دست، دستی که روی سر استاد اسدی کشید، بیمارستان کسری و…هیچ جایی برای تو در فوتبالمان نداشتیم نه تیم ملی، نه پرسپولیس و نه هیچ فرزندی از ایران به تجربه ی گران تو احتیاج نداشت.

یک هفته هفت چهره؛ از ظریف تا عابدزاده

اینجا باشی غرق حاشیه می شوی، مصاحبه بر علیه این یا به نفع آن، مدیران سیاسی بازیچه ات می کنند، همان بهتر که رفتی حالا از دور هر از چند گاهی عکسی منتشر می کنی به تنهایی در حال تمرین یا با یک خواننده ی لس آنجلسی یا.. و ما هر بار که تو را می بینیم خاطرات جلوی چشمانمان رژه می رود، راستی چرا ایران تحمل فرزندانش را ندارد؟