«ما در گونه ای هستی، در ملجاءِ کلمات یک داستان طولانی، به سر می بریم.» اگر می شد این حرف حکیمانه ی «کِرکه گور» فیلسوف را من گفته باشم، اندکی تغییرش می دادم تا به مراد و منظور من نزدیکتر شود، آن وقت از منظری خُرده ای خیامی چنین می شد: «به انگاره ای، قرین به یقین، ما در گونه ای هستی، در ملجاءِ کلمات یک داستان کوتاه، روایت می شویم.» کنون روایت کوتاه داستان استاد " عباس کمندی " چیست؟
سال ۷۹ خورشیدی که هنوز روزنامه نگاری برای این قلم جذبه داشت با «حمید قوامی» عکاس و فیلمساز قرار گذاشتیم برای یک گفتگوی صمیمی سراغ «استاد کمندی» برویم. چه ساده لوحانه بر آن بودیم آنان را که از متن به حاشیه رفته اند دوباره به متن برگردانیم! غافل از اینکه سال ها سال بعد خود ما و خیلی های دیگر از متن به حاشیه رفته ایم و خواهیم رفت.
شبی تابستانی در منزلش واقع در مجتمع مسکونی آپارتمان های ادب نشستی به یادماندنی داشتیم. صحبت ما مدام گل انداخت تا پاسی از شب که به رسم ادب می خواستیم رفع زحمت کنیم، اما او خوش داشت که باز بنشینیم اما به حرمت خانواده بیدار مانده اش در آن آپارتمان کوچک دیگر نمی شد. وقت وداع باز تأکید کرد که مصاحبه به زبان کردی، زبانی که سال ها در آن خنیاگری عاشقانه و عارفانه کرده بود، منتشر شود و ما همزمان با مصاحبه ای که با استاندار وقت انجام داده بودیم «مرداد سال ۷۹ در هفته نامه آبیدر» که دبیر بخش ادبی اش بودم. در شماره ۶۰ در دو صفحه منتشرش کردیم و به زبان کردی این سخنش را تیتر زدیم:
«ده نگ من بو خه لوت و ته نیایی یه» یعنی «آوازِ من خاصِ خلوت و تنهایی است» عکسی از او هم با همان سبیل پرپشتش پیوست کردیم. هرچند بعدها مو و ریش بلند عارفانه ای گذاشت که به فرم صورتش هم می آمد. به راستی هم، آواز او برای زمزمه کردن در خلوت و تنهایی است! اصلاً برای به رخ کشیدن صدا در یک کنسرت مناسب نیست، دقیقاً مثل شعر سهراب سپهری می ماند در مقابل شعر زمانه اش. استاد کمندی همچون آوازش اهل خلوت بود و در انزوای سالیان پرکار بود، و در همه ی حوزه های فعالیت هنری اش از کسی تقلید نکرد. گویی سرآغازبود وسبک آفرین. همیشه هم خودِ خودش بود. استاد کمندی استاد همه ی هنرها بود؛ شعرها سرود، ترانه های محبوب به سبک خودش خواند برای نمونه آلبوم «پرشنگ» و بعد از آن، «گلاویژ» تاکنون جزو پرطرفداران و مشهورترین آلبوم های موسیقی محلی کردی کردستان است. فیلمنامه و نمایشنامه نگاشت. از آن جمله می توان از این عنواین نام برد؛ فیلم نامه های همچون سنجرخان، عطا کل، پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی، میر نوروزی و… داستان ها نگاشت، شامل؛ اسب، یک سبد علف، پرواز در قفس، ارثیه ی مامه رحیم، نبرد رمادیه، کوچه سرخ، کاروانسرا، وکیل اول، قلم و شیطان و پهلوان پنبه و… فیلمسازی و کارگردانی کرد. دوبلرِ کاردانی بود و دوبله ی فیلم کمدی «لورل و هاردی» او به زبان کردی مسرت بخش و خاطره انگیز است. تذکره نویس و محقق بود اهل گردآوری مظاهر فرهنگ فلکلوریک کردی و گردآورنده و پژوهشگر زندگی نامه های ناموران کرد بود. نقاش، عروسک ساز و… منتقد بود! این یعنی دستی در همه ی هنرها داشت و البته هیچ داعیه ای نداشت. زنده یاد کاک عباس تجسم ناب وخودجوش هنرها بود. خودش اذعان داشت که سعی اش در زندگی تنها تکاپوی بی امان برای کسب معرفت بوده است. مهمتراز همه عشقش مردمش بود. روایت کوتاه داستان کوتاه عمرش همین بود اما…
در آن مصاحبه به سبک و سیاق آن سالها ما کلماتی، نامهایی می گفتیم و مصاحبه شونده باید اولین گزاره ای که به ذهنش می آمد فوراً به پاسخ می گفت. بنابراین؛ به کردی گفتم: باران. به کردی گفت: روحِ زمین. به کردی گفتم: شعر. به کردی گفت: غذای روح. به کردی گفتم: عرفان. به کردی گفت: روحِ حقیت جو. به کردی گفتم: عباس کمندی. عباس کمندی به کردی گفت: فقیر، مظلوم از هر جهت. به کردی گفتم: اولین بیتی که به ذهنت می آید. زنده یاد استاد کمندی به فارسی گفت:
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی / مثل آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید.
در آخر مصاحبه هم به کردی گفتم: در پایان یک شعر دیگر هم مهمانمان کن. به فارسی فرمود:
مرا بلبل مخوان بلبل شرور است / مفاسد جوی پرفسق و فجور است.
چو بنشیند به روی ارغوانی / کند مدح جمال شمعدانی.
و یا چون پر گشاید سوی باغی / زباغات دگر گیرد سراغی.
مرا ماهی بخوان آن عاشق ناب / که پیمانش به جانش بسته با آب.
بدرود ای ماهی جان ˙آمیخته با آب… بدرود ماهیِ خنیاگر خلوتِ دریای خاموش…
۵۷۵۷