به گزارش خبرآنلاین، متن کامل یادداشت نویسنده رمان های «شاه بی شین» و «آه با شین» را در ادامه می خوانید:
لطفا تکلیف ما را معلوم کنید؛ آیا ما دلواپسیم یا خار و خسیم؟
از وقتی کهمقاله خبرآنلاینرا خوانده ام مثل یک مار مسموم شده به خودم می پیچم. چراکه تازه باخبر شده ام من هم جزو طایفه ی دلواپسان هستم و مانند بسیاری دیگر به شک افتاده ام که نکند حق با آنهاست. چون می دانم که مقاله نویس این سایت وزین همین طور الله بختکی چنین ادعایی نمی کند و حتما مدارک و اسناد مالی مابین من و بنیاد ادبیات داستانی وجود دارد که حالا آشکار شده است.

از شدت ناراحتی، گوشی را برمی دارم و به دوست دلواپسم محمدرضابایرامی زنگ می زنم. او نیز غافلگیر و کلافه است و مانده که چه کار کند. اما از آنجا که پشت تلفن نمی شود خیلی حرف ها را به زبان آورد سریع ارتباط را قطع می کنیم. چون احتمال می دهیم که خط تلفن ما کنترل شود و ما نمی خواهیم مدرک دیگری به دست آنها بدهیم.

همین طور با نگرانی و دلواپسی دور خانه می چرخم و به زمین و زمان بدوبیراه می گویم. همسرم می گوید: ناراحت نباش. به نظر من که اتفاق عجیبی نیفتاده است. این مسائل برای تو تازگی دارد وگرنه مملکت پر است از این جور دعواها و جنجال ها و تهمت ها و انگ چسباندن ها.

می گویم: جرم از این هولناک تر؟ تضعیف خط فرهنگی دولت… باج گیری صنفی، و از همه بدتر انتساب به گروه دلواپسان؛ یعنی همان ها که می گویند در این هشت سال برده اند و خورده اند و حالا برای این که رد گم کنند، خودشان را زده اند به کوچه ی دلواپسی.

همسرم می گوید: حالا تو چرا خودت را این طور باخته ای؟ مگر با این طایفه نسبتی داری یا با این بنیاد صنمی داشته ای؟ یا نکند تو هم اختلاس و رانت خواری کرده ای و ما خبر نداریم!

می گویم: شوخیت گرفته! هر که نداند تو یکی می دانی که من در زندگی فقط نان زحمت کشی خودم را خورده ام. من حتی مدیرعامل این بنیاد را تا به حال ندیده ام و نمی شناسمش و کتابی هم از من به چاپ نرسانده اند. حتی آنها که کتابی در بنیاد به چاپ رسانده اند هم گناهی ندارند و جرمی مرتکب نشده اند چه رسد به من که فقط پای این نامه را امضا کرده ام. آن هم یک نامه ی صنفی ایمیل شده که پیشنهادهای خوبی در آن مطرح شده بود، و آن هم خطاب به معاونت فرهنگی وزارت ارشاد، نه به رییس جمهور محترم. از این جهت من پای حرف و امضای خودم ایستاده ام اما این زشت ترین و ناجوانمردانه ترین اتهامی است که می توان به یک نویسنده وارد آورد.

همسرم می گوید: هیچ کس این حرف ها را باور نمی کند چون همه تو را می شناسند و می دانند که در چه عوالمی سیر می کنی. مگر همین چندماه پیش نبود که به خاطر انتقاد از عملکرد همین بنیاد ادبیات داستانی و حتی انتشارات سوره ی مهر، یکی از همین خبرگزاری ها مقاله ای نوشت با این عنوان که: «آقای نویسنده، کمی از سفره فاصله بگیرید و بعد نمکدان بشکنید؟» یا مگر سر قضایای سال ۸۸ نگفتند که شما نویسنده ها و هنرمندها خار و خس هستید و فلان؟ خوب این یکی هم روی همه ی آنها.

حرف به اینجا که می رسد، دخترم ناغافل با پاهای ظریفش می پرد وسط صحبت ما و می گوید: باباجان، یا شما واقعا نمی دانی ماجرا چیست یا سر کارمان گذاشته ای؟ این ها فقط می خواهند با بعضی ها تسویه حساب کنند و شما نویسنده ها این وسط، شده اید گوشت دم توپ.

می پرسم: مثلا کدام بعضی ها؟
می گوید: همان ها که امضایشان پای اسناد مالی و قراردادهای بنیاد وجود دارد اما در این نامه از نام و امضای آنها خبری نیست.
با شنیدن این حرف به فکر فرو می روم. این دهه هفتادی ها واقعا اعجوبه اند! دخترم ادامه می دهد: هرکس نداند، خانواده و دوستان و آشناها و همه ی کسانی که آثار تو را خوانده اند می دانند که جناب عالی در طول عمر حرفه ای خودت بیشترین شباهت را به خودت داشته ای و هیچ وقت نان به نرخ روز نخورده ای و همیشه و همه جا حرف خودت را زده ای. برای همین، من به عنوان دختر تو، فریاد می زنم: ای کسانی که هیچ شباهتی به خودتان ندارید، دست بردارید از سر نویسندگانی که تنها دارایی شان کلمه است، و شناسنامه شان غرور و پاکدستی و وجدان کاری.

با شنیدن این حرف ها واقعا از دلواپسی بیرون می آیم، اما ناگهان زنگ خانه به صدا درمی آید. در را باز می کنم. صاحبخانه مثل جن بوداده پشت در ظاهر می شود و می گوید: جناب مزینانی، شما هم جزو طایفه ی دلواپسان بودید و ما خبر نداشتیم. پس چرا برای ۴۰۰ - ۵۰۰ هزار تومان ناقابل که می خواهم روی اجاره بکشم، این قدر چک و چانه می زنید؟
با عصبانیت در را می بندم و می آیم داخل خانه و با خودم می گویم: دنده ت نرم. تا تو باشی که دیگر پای هر نامه ای را همین طور الکی امضا نکنی. آن هم نامه به رییس جمهور محترم کشور!
***
توضیح:
در بند پایانی یادداشتبازهم نامه به رئیس جمهور و امضاهایی که جعلی استنام محمد کاظم مزینانی به عنوان یکی از نویسندگانی که دست بر قضا اطلاعی از ارسال نامه به رییس جمهور نداشته، ذکر شده است و شاید جناب مزینانی بند پایانی را نخوانده اند که کمی دلواپس شده اند. همچنین در آن یادداشت به هیچ فرد و یا نویسنده خاصی اتهامی وارد نشد و تنها چند سوال از امضاکنندگان مطرح شد و اینکه چرا باید چنین نامه ای اولا به رییس جمهور محترم ارجاع داده و ثانیا رسانه ای شود؟
ضمن اینکه در این یادداشت تاکید شده «باقی نویسندگان امضا کننده هم که جمعشان به عدد ۳۵ نمی رسد بعید نیست از داستان باخبر نباشند…» به عبارتی نکته ای که دختر جناب مزینانی به آن اشاره کرده اند شاید اصلی ترین پیام یادداشت منتشر شده در خبرآنلاین هم بوده وگرنه هم نگارنده و هم اهل قلم در تعهد و آزادگی جناب مزینانی و یا جناب بایرامی عزیز و بسیاری دیگر از آنهایی که نامشان پای نامه مذکور بوده، شکی ندارد. نکته اصلی آن یادداشت تلنگری بود به مسوولانی که آب را گل آلود پنداشته اند و به فکر ماهی گیری افتاده اند و البته برای یک رفتار شبه سیاسی از نام نویسنده ها و اهل فرهنگ سواستفاده کرده اند چه آنکه امضا کنندگان اغلب از محتوای نامه خبر ندارند مانند جناب صادق کرمیار که لحن نامه را هم قبول ندارد!
با احترام
محسن حدادی
۶۰۶۰